تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤١٢ - خنديدن جهود و پنداشتن آن كه صديق مغبون است و ندانستن بهاى بلال را
((١٠٥٥)) همچو مال ظالمان بيرون جمال وز درونش خون مظلوم ووبال
((١٠٥٦)) چون منافق از برون صوم وصلات وز درون خاك سياه بىثبات
((١٠٥٧)) همچو ابر بىنم وپر قر وقر نى در آن نفع زمين نى قوت بر
((١٠٥٨)) همچو وعدهء مكر وگفتار دروغ آخرش رسوا واوّل با فروغ
((١٠٥٩)) بعد از آن بگرفت او دست بلال آن ز زخم ضرس محنت چون ضلال
((١٠٦٠)) شد خلالى در دهانى راه يافت جانب شيرين زبانى مى شتافت آوريدش تا به نزد آن رسول كه به جان او كرده بُد دينش قبول
((١٠٦١)) چون بديد آن خسته روى مصطفى گفت طبتم فادخلوها بابها چون بلال اين را شنيد از مصطفى خر مغشيا فتاد او بر قفا
((١٠٦٢)) تا به ديرى بىخود وبىهوش ماند چون به هوش آمد ز شادى اشك راند
((١٠٦٣)) مصطفىاش در كنار خود كشيد كس چه داند بخششى كاو را رسيد
((١٠٦٤)) چون بود مسّى كه بر اكسير زد ؟
مفلسى بر گنج پر توفير زد ؟
((١٠٦٥)) ماهئى پژمرده در بحر اوفتاد كاروان گم شده زد بر رشاد
((١٠٦٦)) آن خطاباتى كه گفت آن دم نبى گر زند بر شب برآيد از شبى
((١٠٦٧)) روز روشن گردد آن شب چون صباح من نتابم باز گفت آن اصطلاح
((١٠٦٨)) خود تو دانى كافتاب اندر حمل تا چه گويد با نبات وبا حلل
((١٠٦٩)) خود تو مى دانى كه آن آب زلال مى چه گويد با رياحين ونهال
((١٠٧٠)) صنع حق با جمله اجزاى جهان چون دم وحرف است از افسون گران
((١٠٧١)) جذب يزدان با اثرها وسبب صد سخن گويد نهان بىحرف ولب
((١٠٧٢)) نى كه تأثير از قدر معمول نيست ليك تأثيرش از او معقول نيست
((١٠٧٣)) چون مقلد بود عقل اندر اصول دان مقلد در فروعش اى فضول
((١٠٧٤)) گر بپرسد عقل چون باشد مرام گو چنانكه تو ندانى والسلام ) ) سيد كونين سلطان جهان در عتاب آمد زمانى بعد از آن