تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٦ - قصهء بلال حبشى و شوق او و رنجانيدن خواجه او را و معلوم كردن صديق حال او را
((٩٠٨)) گر به در انبانم اندر دست عشق يك دمى بالا ويك دم پست عشق
((٩٠٩)) او همى گرداندم بر گرد سر نى به زير آرام دارم نه زبر
((٩١٠)) عاشقان در سيل تند افتاده اند بر قضاى عشق ، دل بنهاده اند
((٩١١)) همچو سنگ آسيا اندر مدار روز وشب گردان ونالان بىقرار
((٩١٢)) گردشش بر جوى جويان شاهد است تا نگويد كس كه آن جو راكد است
((٩١٣)) گر نمى بينى تو جو را در كمين گردش دولاب گردونى ببين
((٩١٤)) چون قرارى نيست گردون را از او اى دل اختروار آرامى مجو
((٩١٥)) گر زنى در شاخ دستى كى هلد هر كجا پيوند سازى بگسلد
((٩١٦)) گر نمى بينى تو تدبير قدر در عناصر گردش وجوشش نگر
((٩١٧)) زان كه گردشهاى آن خاشاك وكف باشد از غليان بحر با شرف
((٩١٨)) باد سرگردان ببين اندر خروش پيش امرش موج دريا بين به جوش
((٩١٩)) آفتاب وماه دو گاو خراس گرد مى گردند ومى دارند پاس
((٩٢٠)) اختران هم خانه خانه مى دوند مركب هر نحس وسعدى مى شوند
((٩٢١)) اختران چرخ گر دورند هى وين حواست كاهلند وسست پى
((٩٢٢)) اختران چشم وگوش وهوش ما شب كجايند وبه بيدارى كجا ؟
((٩٢٣)) گاه در سعد ووصال ودل خوشى كاه در نحس وفراق وبىهشى
((٩٢٤)) ماه گردون چون درين گرديدن است گاه تاريك وزمانى روشن است
((٩٢٥)) گه بهار وصيف همچون شهد وشير گه سياستهاى برف وزمهرير
((٩٢٦)) چون كه كليات پيش او چو گوست سخره وسجده كن چوگان اوست
((٩٢٧)) تو كه يك جزوى دلا زين صد هزار پيش حكمش چون نباشى بىقرار
((٩٢٨)) چون ستورى باش در حكم امير گه در آخر حبس وگاهى در مسير
((٩٢٩)) چون كه بر ميخت ببندد بسته باش چون گشايد چابك وبرجسته باش
((٩٣٠)) آفتاب ار بر فلك كژ مى جهد در سيه رويى كسوفش مى دهد