تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢ - موضوع چهارم - آيا ادبيات گذشتگان توانسته است ارزشهاى اخلاقى و زيبايى شناسى را نه تنها در قفسهء كتابها بلكه در زواياى قلوب ما نيز حيات جاودان ببخشد ؟
به دودمان شما مى كشاند .
اين امانت در دل وجان حامله است اين نصيحتها مثال قابله است
٧٥ - هر انسانى حقيقت را در خود دارد ، تعليم وتربيتها آن را به فعليت مى آورد .
كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پرده ها برداشتى هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان آفت ادراك آن حال است وقال خون به خون شستن محال است ومحال گر چه رخنه نيست در عالم پديد خيره يوسفوار مى بايد دويد
٧٦ - با اين حواس وعقل نظرى كه ساخته شده ودمى از جهان هستى است ، نمى توانيد خود هستى را بشناسيد ، تلاش كنيد وبجوييد وبدويد تا از درون خود بر هستى مشرف شويد .
هست كرها گبر هم يزدان پرست ليك قصد او مراد ديگر است قلعهء سلطان عمارت مى كند ليك دعوى امارت مى كند
٧٧ - نيرومندترين منكر حق وحقيقت اگر دور سر خود نگردد وبتواند از خود جوئى وخود پرستى بالاتر برود ، هر انديشهاى كه در اين راه صرف كند ، رو به حق وحقيقت خواهد بود . مناجاتش احتجاج جسورانه در بر دارد ، محرابش علامت استفهام ( ؟ ) است .
باغبانى وارد باغ شده ومى خواهد درخت خشك را ببرد ووسيلهء حرارت قرار بدهد ،
خشك گويد باغبان را كاى فتى مر مرا چه مى برى سر بىخطا باغبان گويد خمش اى زشت خو بس نباشد خشكى تو جرم تو ؟
خشك گويد راستم من كژ نيم تو چرا بىجرم مى برى پيم ؟
باغبان گويد اگر مسعوديى كاشكى كژ بودى وتر بودئى