تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣١٥ - در ميان گريهاى كه شاعر مسافر حلب يا جلال الدين از زبان او توصيه مى كند ، با گريه به حسين كه گريه بر خود و انسانيت و انسانها را در بر دارد ، منافاتى وجود ندارد
داستان كربلا وبهره بردارى از آن ، بايستى هر چه بيشتر با وضع معقولتر وشايسته ترى مانند مشعل فروزان در سر راه كاروانيان زندگى گرفته شود ، تا براى ابد چراغى فرا راه مردم حق جو وعدالت خواه بدرخشد . وانگهى جلال الدين دو موضوع فرد واجتماع را در اين داستان بهم مخلوط نموده وبه نتيجهء نادرستى رسيده است ، زيرا گريهء فرد به حال خود ، موقعى امكان پذير است كه احساس لزوم عدهاى از اصول وقوانين براى تكامل روحى براى او ثابت شود وسپس به انحرافش از آن اصول غمناك وگريان شود ، اگر داستان حسين را بيشتر مورد دقت قرار بدهيم ، خواهيم ديد كه حمايت حسين از آن اصول وقوانين براى اجتماع بود كه او را به كشته شدن آن هم با آن وضع فجيع كه روزگاران مثلش را نشان نمى دهد ، كشانيد . پس گريهء فرد فرعى از گريه به حال آن انسانها است كه براى آنان ضرورت رشد وكمال روحى تثبيت شده است . اما اين كه مى گويد :
چون كه ايشان خسرو دين بوده اند وقت شادى شد چو بگسستند بند روى شاد روان دولت تاختند كنده وزنجير را انداختند دور ملك است وگه شاهنشهى گر تو يك ذره از ايشان آگهى
مطلب كاملًا صحيح ومنطقى است ودر اخبار معتبر آمده است كه در روز خونين عاشورا با افزايش مصيبت وناراحتى نشاط حسين عليه السلام بيشتر مى شد وصورتش گلگون مى گشت وما از شخصيت حسين عليه السلام همان عظمت را سراغ داريم كه جلال الدين متذكر شده است وسخنان خود آن شهيد راه حق وعدالت از آغاز خروج از مكه تا آخرين لحظات زندگانىاش هم اين حقيقت را باز گو مى كند كه خود مى گفت :
سأمضى وما با الموت عار على الفتى اذا ما نوى حقاً وجاهد مسلما فإن عشت لم أندم وان مت لم الم كفى بك ذلًا ان تعيش وترغما [١]
[١] اين ابيات از برادر اوس است كه مى رفت براى جهاد در حضور پيامبر ، برادرش از مرگ تهديدش كرد . ابيات فوق را به او گفت كه چون نيت من حق واسلام است ، باكى از مرگ ندارم . .