تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٧ - موضوع چهارم - آيا ادبيات گذشتگان توانسته است ارزشهاى اخلاقى و زيبايى شناسى را نه تنها در قفسهء كتابها بلكه در زواياى قلوب ما نيز حيات جاودان ببخشد ؟
هر عداوت را سبب بايد سند ور نه جنسيت وفا تلقين كند گفت انسان پارهاى زانسان بود پارهء نان كه يقيناً نان بود
٤٤ - قانون هم نوع بودن تعاون در زندگانى است نه تنازع در بقا ، لذا جنگ جزء طبيعت روحانى بشر نمى باشد .
گفت آن خر كاو به شب لا حول خورد جز بدين شيوه نتاند راه برد چون كه قوت خر به شب لا حول بود شب مسبح بود وروز اندر سجود
٤٥ - نتيجهء نيروى دروغين كار دروغين است . خرى كه شب به جاى غذا وآب وجاى آسايش لا حول بشنود ، بامدادان براى جان كندن به زمين مى آفتد .
هر چه زير چرخ هستند امهات از جماد واز بهيمه وز نبات هر يكى از درد غيرى غافلند جز كسانى كه نبيه وكاملند چون ندارد كس غم تو ممتحن خويش كار خويش بايد ساختن
٤٦ - انسان با اين كه با پيوندهاى گوناگون به مردم پيوسته است ، با اين حال تنها است ومسير زندگى خود را با نيرو وانديشهء خويش بايد تعيين كند وبراه بيافتد .
آدمى خوارند اغلب مردمان از سلام عليكشان كم جو امان
٤٧ - با نظر به طبيعت مادى انسانها ، مطلب همان است كه توماس هابس مى گويد كه : « انسان گرگ انسان است » .
اى برادر تو همان انديشه اى مابقى خود استخوان وريشه اى گر گل است انديشهء تو گلشنى ور بود خارى تو هيمه گلخنى فكرتت را كژ مبين نيكو نگر هست هم نور وشعاع آن گهر
٤٨ - ملاك موجوديت انسانى همان انديشهء او است . بلكه هستى او از موقعى براى خويش مطرح است كه بيانديشد . » مى انديشم پس هستم » [ دكارت ]
آن كه جان در روى او خندد چو قند از ترش رويى خلقش چه گزند
٤٩ - استقلال شخصيت را به حدى اعتلا بدهيد كه اگر تمام مردم بر شما ترش رويى