تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٠ - نيستها را كنار بگذار و در هستىها بيانديش
وقتى كه مى گويى : در اين جا سيبى وجود ندارد ، مسلما سيب را به عنوان حقيقتى كه در پهنهء هستى وجود دارد ، پذيرفته ووجودش را در آن جاى معين نفى مى كنى .
پس در فرض مزبور موجود مثبتى به عنوان سيب در ذهن تو منعكس است . هم چنين اگر بخواهى وجود چيزى را به طور مطلق نفى كنى ، مثلًا آدمى را كه ٨١ سر دارد ، در اين صورت نيز آدمى با وضع نوعى معمولى كه داراى يك سر است وبندرت دو سر متصل بيك بدن پيدا مى شود ، در ذهن تو به عنوان آئينهء نشان دهندهء واقع مثبت است .
اگر خواستى واقعيت خدا را نفى كنى ، مسلما واقعيت مثبت براى تو مطرح است كه در عالم هستى آن را مشاهده مى كنى .
واگر واقعيت را بىنياز از علت وما فوق حركت وسكون وزمان ووابستگىها تصور كنى ، در اين صورت با نفى خدا بالضروره خداى ديگرى را اثبات كردهاى كه در نظر تو مى تواند خداوندى خدا را در ذهن تو ثابت كند . اين مطلب شبيه به همان اصل است كه وايتهد مى گويد : « كه پيرامون هر قضيهء مشكوكى يك عده قضاياى يقينى وجود دارد » .
ب - جلال الدين مى خواهد بگويد : اگر تو واقعا داراى قدرت وانديشهء صحيح وتابناك هستى ، نفىها را براى اثبات به كار ببر . نمى گويم نبايد هيچ قضيهء منفى به ذهنت خطور كند ، بلكه مى گويم : عاشق نيست ونمى شود وامكان ندارد وحقيقت ندارد ونمى دانم ونخواهم دانست ، مباش ، بلكه بدان جهت كه تو موجود مثبتى هستى ودر جهان مثبت زندگى مى كنى وسرمايهء پيشرفت روانى رو به كمال تو نيز مثبت است وحقايق وموضوعاتى كه انديشه وسرمايهء وجودى تو به وسيلهء آنها بارور مى گردد - همه وهمه مثبت است ، تو روى چه علت اين همه مثبتها را با بيمارى روانى