تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٩ - حواله كردن مرغ گرفتارى خود را به مكر صياد و صياد به حرص
((٤٧٦)) اى رفيقان ، راه ها را بست يار آهوى لنگيم واو شير شكار
((٥٧٧)) غير تسليم ورضا كو چاره اى در كف شير نر خون خواره اى
((٥٧٨)) او ندارد خواب وخور چون آفتاب روحها را مى كند بىخورد وخواب
((٥٧٩)) كه بيا من باش با هم خوى من تا ببينى در تجلى روى من
((٥٨٠)) ور نديدى چون چنين شيدا شدى ؟
خاك بودى طالب احيا شدى
((٥٨١)) گر ز بىسويت ندادست او علف چشم جانت چون بماندست اين طرف
((٥٨٢)) گربه در سوراخ از آن شد معتكف كه از آن سوراخ او شد معتلف
((٥٨٣)) گربهء ديگر همى گردد به بام كز شكار مرغ يابيد او طعام
((٥٨٤)) آن يكى را قبله شد جولاهگى وان دگر حارس براى جامگى
((٥٨٥)) آن يكى بىكار ورو در لا مكان كه از آن سو داديش تو قوت جان
((٥٨٦)) كار او دارد كه حق را شد مريد بهر كار او ز هر كارى بريد
((٥٨٧)) ديگران چون كودكان اين روز چند تا به شب بر خاك بازى مى كنند
((٥٨٨)) خوابناكى كاو ز يقظه مى جهد دايهء وسواس عشوه اش مى دهد
((٥٨٩)) رو بخسب اى جان كه نگذاريم ما كه كسى از خواب بجهاند تو را
((٥٩٠)) هم تو خود را بركنى از بيخ خواب همچو تشنه كه شنود او بانگ آب
((٥٩١)) بانگ آبم من به گوش تشنگان همچو باران مى رسم از آسمان
((٥٩٢)) بر جهاى عاشق بر آور اضطراب بانگ آب وتشنه وآنگاه خواب