تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢١٨ - مجاهده و رهبانيت واقعى آن است كه انسان در ميان مجتمع ناهموار باشد ، با اين حال رادمردانه زندگى كند
با اين كه جدايى وجود فيزيكدان از عالم مادهء عينى وامكان قطع ارتباط بازيگرى او از جهان عينى بايستى قطعى تلقى شود ، يا حد اقل تا بتوانند به تماشاگرى خود در مقابل بازيگرىهايشان بيافزايند .
با اين حال اين جمله : « ما در نمايشنامهء بزرگ وجود هم بازيگريم هم تماشاگر » كه نيلز بوهر گفته است ، مانند يك اصل اساسى در معارف فيزيكى تلقى شده است ، آيا با اين حال جامعه شناسان تحققى چطور مى توانند ادعا كنند كه ما بايستى جامعه را مانند شيئى جدا از خود مطرح كنيم ؟ بلى ، اين يك آرزوى خوب است وهمان مقدار با واقعيت مطابق است كه تماشا كنندهء پنكه در حال حركت كه دايرهء درستى را نشان مى دهد ، بگويد : كه ما بايستى دايره در حال حركت را جدا از خود درك كنيم .
اگر يك محقق دقيق سير تاريخى رابطهء فرد با اجتماع را از روى تتبع وعلاقهء واقعى مورد تحقيق قرار بدهد ، خواهد ديد كه هر انسانى در هر جامعه ودورهاى كه فرض شود ، با به دست آوردن رشد روانى كه نخستين نتيجهء آن ، درك استقلال هويت فردى او در ضمن جامعه است : مى خواهد با زنجيرها وقيودى كه جامعه بر دست وپاى او مى بندد ، همان معامله را انجام بدهد كه با عوامل طبيعى محيط جغرافيايى خود صورت مى دهد ، زيرا هر دو قسم عوامل در اين كه جبرا او را در بر مى گيرند مشترك مى باشند .
جريان اين اصل را حد اقل از زمان سقراط تا بينشهاى جان استوارت ميل به خوبى مى توان ديد .
اما وضع سقراط ونتيجهء تعليمات او را به عليه روش جامعهء خود ، همگان مى دانند كه به قول جان بگنل برى « بدين نحو آن چه مى توان قديمترين دفاع از آزادى فكر ناميد ، دو ادعاى مهم واساسى تاييد مى گردد : يكى - حق تقسيم ناپذير بودن وجدان فردى است كه كليهء مبارزات بعدى كه به منظور به دست آوردن آزادى