تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨٧ - حسد بردن اميران بر اياز و نمودن سلطان كياست او را
حسد بردن اميران بر اياز ونمودن سلطان كياست او را
((٣٨٥)) چون اميران از حسد جوشان شدند عاقبت بر شاه خود طعنه زدند
((٣٨٦)) كاين اياز تو ندارد سى خرد جامگى سىّ امير او چون برد
((٣٨٧)) شاه بيرون رفت با آن سى امير سوى صحرا وكهستان صيد گير
((٣٨٨)) كاروانى ديد از دور آن ملك گفت ميرى را كه رو اى مؤتفك
((٣٨٩)) رو بپرس آن كاروان را بر رصد كز كدامين شهر ايدر مى رسد
((٣٩٠)) رفت وپرسيد وبيامد كه ز رى گفت عزمش تا كجا ؟ درماند وى
((٣٩١)) ديگرى را گفت رو اى بو العلا باز پرس از كاروان كه تا كجا
((٣٩٢)) رفت وآمد گفت تا سوى يمن گفت رختش چيستهاى اى مؤتمن ؟
((٣٩٣)) ماند حيران گفت با ميرى دگر كه برو وا پرس رخت آن نفر
((٣٩٤)) باز آمد گفت از هر جنس هست اغلب آن كاسه هاى رازى است
((٣٩٥)) گفت كى بيرون شدند از شهر رى ؟
ماند حيران آن امير سست پى آن دگر را گفت رو وا پرس هان تا كه كى بود است نقل كاروان ؟
باز گشت وگفت هفتم از رجب گفت در رى چيست تسعير اى عجب ؟
چون نمى دانست ديگر دم نزد شه فرستاد آن دگر را زان عدد
((٣٩٦)) همچنين تا سى اسير وبيشتر سست راى وناقص اندر كرّ وفر هر يكى رفتند بهر يك سؤال ناقص وعاجز ز ادراك كمال
((٣٩٧)) گفت اميران را كه من روزى جدا امتحان كردم اياز خويش را
((٣٩٨)) كه بپرس آن كاروان را كز كجاست او برفت اين جمله را پرسيد راست
((٣٩٩)) بىوصيت بىاشارت يك به يك حالشان دريافت بىريبى وشك
((٤٠٠)) هر چه زين سى مير اندر سى مقام كشف شد زو آن به يك دم شد تمام