تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٦٤ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را كه غلام را زجر مكن كه من او را بىزجر اين طمع باز آورم به تدبير كه نه سيخ بسوزد و نه كباب خام ماند
صبر فرمودن خواجه مادر دختر را كه غلام را زجر مكن كه من او را بىزجر اين طمع باز آورم به تدبير كه نه سيخ بسوزد ونه كباب خام ماند
((٢٨٤)) گفت خواجه صبر كن او را بگو كه از او برّيم وبدهيمش به تو
((٢٨٥)) تا به مكر اين از دلش بيرون كنم تو تماشا كن كه دفعش چون كنم
((٢٨٦)) تو دلش خوش كن بگو مى دان درست كه حقيقت دختر ما آنِ توست
((٢٨٧)) ما ندانستيم اى خوش مشترى چون كه دانستيم تو اولىترى
((٢٨٨)) آتش ما هم در اين كانون ما ليلى آن ما وهم مجنون ما
((٢٨٩)) تا خيال وفكر خوش بر وى زند فكر شيرين مرد را فربه كند
((٢٩١)) جانور فربه شود از راه گوش جانور فربه شود از حلق ونوش
((٢٩٢)) گفت آن خاتون كز اين ننگ مهين خود زبانم مى نجنبد اين چنين
((٢٩٣)) اين چنين ژاژى چه خايم بهر او گو بمير آن خائن ابليس خو
((٢٩٤)) گفت خواجه نى مترس ودم دهش تا رود علت از او زين لطف خوش
((٢٩٥)) دفع او را دلبرا بر من نويس هل كه صحت يابد اين باريك ريس
((٢٩٦)) چون بگفت آن خسته را خاتون چنين مى نگنجيد از تبختر بر زمين
((٢٩٧)) زفت گشت وفربه وسرخ وشگفت چون گل سرخ وهزاران شكر گفت
((٢٩٨)) گه گهى مى گفت اى خاتون من كه مبادا باشد اين افسون وفن ليك خاتون جزم مى گفتش كه ما در پى اينيم فارغباشها خواجه چون ديدش كه سرخ وزفت گشت رفت از وى علت وآمد بگشت او دلش دادى به تزوير وفسوس تا فزون مى شد نشاطش چون خروس
((٢٩٩)) خواجه جمعيت بكرد ودعوتى كه همى سازم فرج را وصلتى
((٣٠٠)) تا جماعت مژده مى دادند وگال كاى فرج بادت مبارك اتصال
((٣٠١)) تا يقين شد مر فرج را اين سخن علت از وى رفت كل از بيخ وبن