بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣٢ - حكايت ١٨٧ ساحره دنيا قوى دانا زنى است # حل سحر او به پاى عامه نيست
حكايت ١٨٧
|
ساحره دنيا قوى دانا زنى است |
حلّ سحر او به پاى عامه نيست |
|
پادشاهى پسر جوانى داشت كه ظاهر و باطنش به هنر آراسته بود. شبى پادشاه در خواب ديد كه پسرش مرد. چنان آكنده از غم شد كه حتى نمىتوانست آه بكشد، از شدّت غصه نزديك بود بميرد. وقتى چشم گشود متوجه شد كه آنچه بر او گذشته، در خواب بوده است. لذا چنان شادى در خود احساس كرد كه اينبار نزديك بود از شادى جان دهد!
پادشاه با خود گفت: چون بيم مرگ پسرم در ميان است و خوف انقراض نسل من مىرود، بايد براى فرزندم عروسى انتخاب كنم. پس از جستجو، دخترى زيبا و خوشاخلاق را براى او انتخاب كرد و به عقدش درآورد. اتفاقا زن سالخوردهاى كه جادوگر هم بود، عاشق پسر شاه مىشود. پيرزن شاهزاده را چنان جادو كرد كه حتى سحر ساحران بابل بدان رشك مىبرد. شاهزاده چنان عاشق آن پيرزن ساحر شد كه هم عروس را رها كرد و هم كارهاى مربوط به جشن عروسى را.
او يك سال اسير جادوى پيرزن بود. شاه هر تدبيرى براى رهايىاش از چنگال عشق پيرزن مىانديشيد، به عكس عشق پيرزن روزبهروز در دل شاهزاده شديدتر مىشد. شاه چارهاى نديد جز عجز و لابه به درگاه خدا. سجده مىكرد و مىگفت:
الهى! فرمان فرمان تو است. پسرم در عشق پيرزن مانند عود مىسوزد. پس اى خداوند رحيم، دست فرزند جوانم را بگير و از اين گرداب نجاتش ده.