بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣١٠ - استنتاج
استنتاج
تاريخ، ترجمان زندگى گذشتگان است؛ گذشتگانى كه روزى به دنيا آمدند و روزى هم از دنيا رفتند و در بين اين آمدن و رفتن، چيزهايى از خود به يادگار گذاشتند كه براى نسلهاى بعدى مىتواند بهترين دليل و رهنما باشد.
از جمله در فصلى از كتاب قطور تاريخ به افرادى برخورد مىكنيم كه آنان عمرى در آلودگى و فساد رفتارى و اخلاقى بسر مىبردند ولى در يك لحظه چنان به خود آمدند و دگرگون شدند كه با همه آلودگىها و انحرافات خويش وداع گفته و بعضا در رديف چهرههاى برجسته تاريخ درآمدند.
افرادى را كه در اين خصوص مىتوان بهعنوان نمونه ياد كرد عبارتند از:
١- حر بن يزيد رياحى.[١] ٢- بشر حافى.[٢] ٣- فضيل بن عياض.[٣]
[١] - حر بن يزيد رياحى، يكى از فرماندهان معروف لشكر ابن زياد بود كه براى مبارزه با حسين بن على به همراه هزار سوار راه را بر امام حسين بست و مانع حركت آن حضرت به سوى كوفه شد. صبح عاشورا حرّ ناگهان به خود آمد و انقلاب درونى، او را از غفلت بيدار كرد، لذا به بهانه آب دادن به اسب خويش، از اردوگاه عمر سعد جدا شد و به كاروان حسين پيوست، توبه او مورد قبول حضرت واقع شد. اذن ميدان طلبيد و با لشكرى كه تا چند ساعت قبل يكى از فرماندهان عالىرتبه آن بود، آنقدر جنگيد تا به مقام شهادت نائل آمد. حضرت امام حسين ٧ در آخرين لحظات عمر حرّ به بالين وى آمد و اين جمله افتخارآفرين را در وصف حرّ فرمود:
« انت الحرّ كما سمّتك امّك و انت الحرّ في الدّنيا و انت الحرّ في الاخرة».
« تو همانگونه كه مادرت نامت را حرّ گذاشت، آزادهاى. آزاد در دنيا و سعادتمند در آخرت.»
سپس با دستمالى سر حرّ را بست. نقل است در زمان شاه اسماعيل صفوى، قبر حرّ را شكافتند و پيكر مطهرش را سالم و بدون پوسيدگى يافتند و شاه چون خواست پارچهاى را كه بر سرش بسته بود باز كند خون جارى شد و لذا مجبور شد آن را دوباره ببندد.
[٢] - بشر حافى، ابو نصر. صوفى معروف كه در بغداد مىزيست و گروهى از صوفيان را در اطراف خود گردآورده بود. گويند روزى موسى بن جعفر در بغداد از كنار منزل بشر حافى مىگذشت، كه صداى ساز و لهوولعب از خانه به گوش مىرسيد، در اين هنگام كنيز بشر براى ريختن خاكروبه از خانه بيرون آمد، آن حضرت از كنيز پرسيد: صاحب اين خانه بنده است يا آزاد؟ كنيز جواب داد آزاد است. حضرت فرمود: راست مىگويى اگر بنده بود از مولاى خود ترس داشت. كنيز چون اين خبر را به بشر آورد، بشر آنچنان منقلب شد كه با پاى برهنه به دنبال امام دويد و به دست امام از گذشته خود توبه كرد. وى به مقامى رسيد كه از جمله زهاد زمان خود به شمار مىرفت.
[٣] - فضيل بن عياض. از عبّاد و زهاد معروف زمان خود بود، در جوار كعبه زيست و در روز عاشورا در همانجا بدرود حيات گفت. وى در ابتداى زندگى، يكى از راهزنان مشهور در نواحى سرخس بود. شبى خيال داشت به خانه دخترى كه عاشقش شده بود، از ديوار بالا رود. چون بالاى ديوار رسيد صداى همسايه را شنيد كه با آهنگى حزين اين آيه را تلاوت مىكند. أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ ...؛« آيا وقت آن نرسيده است كه دلهاى مؤمنان در برابر ياد خدا خاشع گردد؟»( حديد: ١٦)
فضيل با شندين اين آيه چنان منقلب شد كه از نيمه راه برگشت و از گذشته زشت خود توبه كرد.