بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٦٣ - استنتاج
حكايت ١٣٢
|
عاشقان را كار نبود باوجود |
عاشقان را هست بىسرمايه سود |
|
صوفىاى روزى سفره بىنانى ديد كه از ميخى آويختهاند، از ديدن آن سفره به وجد آمد و شروع به رقصيدن كرد و جامه دريد. فرياد مىزد كه: اينك اين سفره نواى بينوايان و چاره همه قحطىها و پريشانىهاست.
چونكه شوق آن صوفى به نهايت رسيد، صوفيان ديگر نيز با او همراه شدند، صداى خنده و هاىوهوى صوفيان بالا گرفت.
در اين ميان شخصى كه شاهد وجد و شعف صوفيان بود به آنان اعتراض كرد و گفت: سفره خالى از نان و آويخته كه اين همه شور و حال ندارد؟!
صوفى به وجد آمده، در پاسخ گفت:
|
گفت: رو رو نقش بىمعنى ستى |
تو بجو هستى، كه عاشق نيستى |
|
|
عشق نان بينان غذاى عاشق است |
بند هستى نيست هر كو صادق است |
|
|
عاشقان را كار نبود باوجود |
عاشقان را هست بىسرمايه سود |
|
استنتاج
لازمه ديدن حقيقت اشيا، داشتن چشم حقيقتبين است.
در دنيايى كه ما زندگى مىكنيم، اجسام بسيارى وجود دارد كه با چشم سر