بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٤١ - حكايت ١٢٧ راه مرگ خلق ناپيدا رهيست # در نظر نايد كه آن بيجا رهيست
حكايت ١٢٧
|
راه مرگ خلق ناپيدا رهيست |
در نظر نايد كه آن بيجا رهيست |
|
مملكت سبا، كشورى بسيار بزرگ و شكوهمند بود، ولى وسعت آن به اندازه يك كاسه گلى بيشتر نبود. جمعيت ده شهر در آنجا جمع شده بودند ولى همه آن جمعيت عبارت بودند از سه نفر آلوده و مفتخوار؛ يعنى كور و كر و برهنه، يكى از آن سه، بسيار دوربين بود ولى چشمانى نابينا داشت با اينكه نمىتوانست حضرت سليمان ٧ را ببيند امّا پاى مورچه را مىديد.
دوّمى، در عين اينكه گوشى بسيار شنوا داشت امّا كر و ناشنوا بود.
و سوّمى، شخصى برهنه و عريان بود امّا دامنهايش بسيار دراز بود.
كور خطاب به دوستانش گفت: اينك سپاهى به اينجا مىرسد و من مىبينم كه آنها از چه قومند و چند نفرند.
ناشنوا گفت: آرى همينطور است، چون من صداى آنها را مىشنوم و حتى حرفهاى درگوشى آنها را مىشنوم.
برهنه گفت: ترسم از اين است كه اين سپاه به اينجا بيايند و دامنهاى بلند مرا قيچى كنند.
اين سه براى فرار از دست سپاهيان، از شهر بيرون آمدند و وارد يك روستا شدند. در آن روستا مرغى چاق يافتند كه ذرّهاى گوشت بر تن نداشت! آن سه، از آن مرغ خوردند و بسيار چاق شدند؛ مانند سه فيل بزرگ و تنومند؛ بگونهاى كه از