بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١١٠ - حكايت ١٢٠ فلسفه نزول بلا و مصيبت
حكايت ١٢٠ فلسفه نزول بلا و مصيبت
روزى شيخ اقطع در سايبان خود مشغول بافتن زنبيل بود كه شخصى به ديدار وى آمد.
شيخ به او گفت: اى دشمن جان خويش، چرا سرت را پايين انداختى و به درون سايبان آمدى؟ چرا با شتاب و بىاجازه به اينجا وارد شدى؟
آن مرد پاسخ داد: از فرط محبّت و اشتياق ديدار تو بود.
شيخ تبسمى كرد و گفت: اينك داخل شو ولى بايد اين راز را پنهان دارى تا وقتى كه نمردهام اين راز را با كسى در ميان نگذار.
هرچند آن شخص راز شيخ را فاش نكرد ولى ديگران از روزنه محل كار شيخ از طرز زنبيلبافى او آگاه شدند كه شيخ با اينكه يك دستش قطع است ولى هنگام كار با دو دست كار مىكند.
پس شيخ به درگاه الهى روى كرد و گفت: خداوندا! تو حكمت اين كار را مىدانى من آن را پنهان كردم و تو آشكار نمودى.
|
آمد الهامش كه يك چندى بدند |
كه درين غم بر تو منكر مىشدند |
|
|
كه مگر سالوس بود او در طريق |
كه خدا رسواش كرد اندر فريق |
|
|
من نخواهم كان رمه كافر شوند |
در ضلالت، در گمان بد روند |
|
|
اين كرامت را بكرديم آشكار |
كه دهيمت دست اندر وقت كار |
|