ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٨٩ - زندگانى ابو الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام
ترا بسويش رهبرى كنم، اگر توانى با پايت نزدش برو و اگر نتوانى با سر زانو و اگر نتوانى با كشيدن نشيمنگاه و اگر نتوانى با چهره بزمين كشيدن.
گفتم: نه، بلكه من با تن و مال خود توانائى مسافرت دارم، گفت: فورى برو بيثرب، گفتم:
يثرب را نميشناسم، گفت برو تا برسى بمدينه پيغمبرى كه در عرب مبعوث شده و او همان پيغمبر عربى هاشمى است، چون وارد مدينه شدى قبيله بنى غنم بن مالك بن بجار را بپرس كه نزديك در مسجد مدينه است و خود را بهيئت و زيور نصرانيت درآور، زيرا والى مدينه بر آنها (موسى بن جعفر و شيعيانش كه ترا نزدشان مىفرستم) سختگير است و خليفه سختگيرتر آنگاه نشانى بنى عمرو بن مبذول را كه در بقيع زبير[١] است بگير، و سپس بپرس موسى بن جعفر كيست و منزلش كجاست و آيا بسفر رفته يا حاضر است اگر بسفر رفته بود، نزدش برو كه مسافرت او از راهى كه (اكنون) بسويش ميروى نزديكتر است، آنگاه باو خبر ده كه مطران[٢] علياى غوطه دمشق مرا بسوى تو رهبرى كرده و او سلام بسيارت ميرساند و ميگويد:
من با پروردگار خود بسيار مناجات ميكنم و از او ميخواهم كه مرا بدست شما مسلمان كند.
مرد نصرانى ايستاده و بعصاى خود تكيه كرده، اين داستان را (كه در خواب ديده بود) بيان كرد سپس گفت: آقاى من اگر بمن! اجازه دهى تكفير[٣] كنم و بنشينم. فرمود: اجازه ميدهم كه بنشينى ولى اجازه نميدهم كه تكفير كنى، پس بنشست و كلاه نصرانيت از سر بگرفت. آنگاه عرضكرد: قربانت. بمن
[١] بحديث ١٢٢٠ رجوع شود.
[٢] بحديث ٦٠١ رجوع شود.
[٣] تكفير: تواضع و كرنش مخصوصى است كه در برابر سلاطين و بزرگان انجام ميدادهاند، باين نحو كه اندكى خم شده و دو كف دست را در ميان رانها پنهان ميكردهاند.