امام بخارى و جايگاه صحيحش - قاسم اف، الياس - الصفحة ١٨٦ - عروه و خدمت سلطان و گمراه كردن مسلمين
به گردنش بند كشيد و چون سعيد ديد كه كار تمام شده و او را به قتل خواهند رساند، خود را به امر آنها برهنه نمود و تنها يك شورت بر تن او كردند و او را پنجاه تازيانه زدند و در بازار گرداندند، و سعيد گفت: اگر مىدانستم كه مرا نخواهند كشت، آن شورت را به تن نمىكردم.[١]
از اين خبر استفاده مىشود كه امثال عروه در ظلمِ دستگاه حاكم شريك بودند و در مقابلِ اينكه سلاطين احكام الهى را باطل و زير پا مىگذاشتند، نه تنها سكوت مىكردند، بلكه براى عملى شدن خواستهى آنها اقدام مىكردهاند.
هشام فرزند عروه مىگويد: هيچ يك از گمراهان و پيروان هوا و هوس، عروه را به بدى ياد نمىكردند و از او تنها به خوبى ياد مىكردند.[٢]
باز هشام مىگويد: پدرم گفت كه هرگز در گذشته به كسى چيزى از مسأله و مطلب علمى خبر ندادم، مگر اينكه آن مطلب براى آن شخص گمراهى بود.[٣]
هشام مىگويد: اگر از عروه چيزى سؤال مىشد، اگر علم داشت پاسخ مىداد و گرنه مىگفت: اين از خالص سلطان است.[٤] پس بنابر اين دو خبر، عروه در مقام پاسخ، به نوع دلخواه سلاطين فتوا مىداده و لذا خود اعتراف مىكند به هر كسى هر پاسخى داده، براى آن شخص گمراهى بوده است.
سفيان مىگويد: چون عبدالله بن زبير كشته شد، عروه به مدينه رفت و اموال بيت المال را وديعه گرفت و به نزد عبدالملك (كه ابن زبير به امر او كشته شد) رفت و قبل از اينكه خبر كشته شدن برادرش به او برسد، خود را به او رسانيد. عبدالملك احوال او و برادرش را پرسيد. عروه گفت: برادرم كشته شد. عبدالملك از تختش پايين آمد و به
[١] . حلية الاوليا ابونعيم اصفبهانى، ج ٢، ص ١٧١ و ١٧٢.
[٢] . تاريخ ابن عساكر، ج ٤٠، ص ٢٧٧؛ تهذيب الكمال، ج ٢٠، ص ٢١؛ سير اعلام النبلاء، ج ٤، ص ٤٣٣.
[٣] . تاريخ ابن عساكر، ج ٤٠، ص ٢٥٨؛ تهذيب الكمال، ج ٢٠، ص ٢٢؛ سير اعلام النبلاء، ج ٤، ص ٤٣٧.
[٤] . تاريخ ابن عساكر، ج ٤٠، ص ٢٥٧؛ تهذيب الكمال، ج ٢٠، ص ٢٢؛ سير اعلام النبلاء، ج ٤، ص ٤٣٧.