دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٥٤٧ - ابوالینبغی
ابوالینبغی
نویسنده (ها) :
آذرتاش آذرنوش
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٣٠ اردیبهشت ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
اَبوالْینْبَغی، عباس بن طرخان (د بعد از ٢٢٧ ق / ٨٤٢ م)، شاعر عامی گرای دورۀ عباسی، این شاعر با آنكه جز چند روایت كوتاه از احوالش در دست نیست، از دو جهت اعتبار یافته است: نخست آنكه وی به دنبال شاعران روانگوی واقعگرا، یكی از نادر كسانی است كه به شعر تقریباً عامیانه روی آورده است؛ دوم آنكه شعری یا ترانهای فارسی به وی نسبت دادهاند كه از نظر تاریخ پیدایش شعر فارسی، اهمیت بسیار دارد. اینك در باب این دو نكته جداگانه بررسی میشود:
١. از مجموعۀ اشعار عربی ابوالینبغی كه گویا ابوعبیدالله مرزبانی گردآوری كرده بوده (صفدی، ١٦ / ٦٦٤) و به قول ابن ندیم (ص ١٨٩) به ده ورق میرسیده، اینك تنها ١٤ بیت (٧ قطعۀ یك بیتی و ٢ بیتی و یك ٤ بیتی) برجای مانده است و بیشتر آنچه از احوال او میدانیم، از اخبار مربوط به این ابیات به دست میآید: ابن دورقی شاعر، ابوالینبغی را در باب الطاق (در بغداد) میبیند و بر آن میشود كه به رغم هشدار دوستش محمد بن عمران، با او مزاح كند. اما در پاسخ بیت هجاآمیز خویش، جوابی چنان دندانشكن و شرمآور میشنود كه رنگ از رخسارش میپرد (ابن معتز، ١٣٠). در روایت دیگری كه از قول ابوهفان (ه م) نقل شده، آمده است كه شاعر روزی با موكب یحیی برمكی و دو فرزندش فضل و جعفر برخورد میكند و ناگهان بانگ بر میدارد كه: ١٠ سال متوالی با آل برمك همراه بودهام، اما هنوز باید نان خود را [از بازار] بخرم و در خانهای كرایهای بنشینم. یحیی كه البته او را میشناخته، به بدخویی او اشاره میكند (كلام یحیی در روایات متفاوت است). با اینهمه، فضل و جعفر مالی به او میدهند و مقرر میدارند از آشپزخانۀ دستگاه برمكی، خوراك او نیز تأمین شود (همو، ١٣٢). جهشیاری (ص ١٢٩) این روایت را از قول ابوالقاسم بن معتمر زهری نقل كرده كه خود در كنار یحیی بوده و ابوالینبغی او را فرا خوانده و شعر را خطاب به همو گفته است (نیز نک : صفدی، ١٦ / ٦٦٤-٦٦٥).
در باب پیوند او با برمكیان، یك مدحیۀ دو بیتی دیگر، شامل دو كلمۀ فارسی نیز در دست است (ابنمعتز، ١٣١). اینك ملاحظه میشود كه ابوالینبغی، لااقل از ١٧٧ ق (١٠ سال پیش از نابودی برمكیان) با بزرگان بغداد آشنا بوده و خود نیز در شاعری، اندك شهرتی داشته، اما گویا سقوط برمكیان در زندگی او تأثیر نداشته است، زیرا به قول صفدی (١٦ / ٦٦٣-٦٦٤) وی را با رشید و امین و مأمون و معتصم نیز اخباری بوده و بزرگان را از باب شوخی و مطایبه هجا میگفته است.
روایتی كه به دو گونه نقل شده، پایان كار او را نشان میدهد: خلیفه واثق (د ٢٣٢ ق) او را به حیله واداشت كه فضل بن مروان را هجا گوید (فضل همان كسی است كه در ٢١٨ ق برای معتصم بیعت گرفت و چندی وزیر او شد). این امر موجب میشود كه شاعر را به زندان اندازند. در زندان گویا به خوشی تمام با او رفتار میكردند. با اینهمه، وی كه اینك كهن سال شده بود، همانجا درگذشت (ابن معتز، ١٣٢). بنابراین روایت، مرگ او باید بین سالهای ٢٢٧ تا ٢٣٢ ق (وفات واثق) رخ داده باشد. صفدی (همانجا) هجای شاعر را متوجه معتصم و مرگش را نیز در زندان همو پنداشته است. بنابراین روایت ــ كه البته اعتبار روایت ابن معتز را ندارد ــ وی پیش از ٢٢٧ ق درگذشته است.
ابوهفان كه در زندان به دیدار ابوالینبغی میرفته، یك بار از او سبب زندانی شدنش را میپرسد. وی در پاسخ میگوید: «انا ابوالینبغی، قلتُ مالا ینبغی، فحُبِستُ حیث ینبغی»، یعنی من ابوالینبغی (= شایسته)ام، آنچه ناشایست است، گفتم و در جایی كه شایسته است، زندانی شوم (ابن معتز، همانجا؛ قس: صفدی، همانجا).
عنایتی كه ابن معتز به شعر این شاعر نشان داده، از آن رو كه به جهاتی، مسیر تحول شعر را باز مینماید، بسیار جالب توجه است. ابنمعتز خوب میداند كه شعر او، اثر هنری ارجمندی نیست، اما از تمجید آن هم چشم نمیپوشد. به دنبال این بیت پردرد «ای بسا الاغ كه بر اسب نژاده نشیند، ای بسا نژاده مرد كه الاغی هم ندارد» مینویسد: «این شعر در آفاق جهان پراكنده شد و همگان آن را تكرار كردند؛ در هر مجلس و محفل و بازار و كوی و برزن آن را میخواندند». سپس خود به تعلیل این پدیده میپردازد: «بیتی میتواند اینهمه شهرت یابد كه هم معنای نیكو داشته باشد، هم الفاظ دلنشین در آن به كار آمده باشد و هم آسان بر زبان جاری گردد» (ص ١٣١).
ابن معتز بیگمان دربارۀ «الفاظ دلنشین» این شعر، اغراق ورزیده است. شعر دیگری هم كه او بسیار پسندیده و در هجای رجاء بن ضحاك است، از الفاظ دلنشین بیبهره است، و حتی همانگونه كه صفدی (همانجا) اشاره میكند كه از وزن عروضی هم خارج است. اما به گفتۀ ابن معتز (همانجا) شاعر«به عمد اینگونه شعر میسرود تا عامۀ مردم و كودكان آن را زودتر بیاموزند و همه جا برخوانند». ابن معتز (همانجا) دو قطعۀ دیگر نیز از اشعار او آورده كه هیچ یك از آن دو بیعیب نیست. آن دو بیتی كه در مدح برمكیان سروده شده، علاوه بر معنای نامأنوس، شامل دو كلمۀ فارسی «نیمرش» و «كش» است: بیت ١، «تخم مرغ را نیمرش (نیمبرش = نیمبِرِشت) پختهاند». (نیم پخته، و ظاهراً نیمرو)؛ بیت ٢، «مردمان گفتند كش» (گویا مراد همان كلمۀ فارسی «كَش» به معنی خوب و زیباست). قطعۀ ٤ بیتی او كه «از مشهورترین اشعار اوست و همگان در حفظ دارند» در همۀ مصراعها به لفظ «ناس» ختم میشود، اما شعر قافیه ندارد.
دو قطعهای كه صفدی (١٦ / ٦٦٤) آورده ودر طبقات ابن معتز نیست، از نظر شعری، بیعیبند و حتی در یكی از آنها تعبیر قرآنی (قسمة ضیزى) تضمین شده است.
این اشعار مغلوط البته برای ما هیچ ارزش و گیرایی ندارد، اما آنچه سخت اهمیت دارد، انتخاب آنها توسط یكی از بزرگترین شاعران و ناقدان سدۀ ٣ ق و بهویژه شوقی است كه او در مقابل آنها از خود نشان داده است. به عبارت دیگر، ادبیات مردمی، شامل قطعات كوتاه ترانهگون و واژگان كوچه و بازار كه هیچ رابطهای با ادبیات رسمی و پرابهت نداشت، طی سدههای ٢ و ٣ و حتی ٤ ق، بیش از آن رایج بود كه امروز معمولاً میپنداریم. آیا بخشی از همین ادب نبوده كه به سُخْف ابن حجاج (ه م) و حكایت ابوالقاسم بغدادی (نک : ه د، ابومطهر ازدی) منتهی میشده است.
٢. ابنخردادبه (ص ٢٦) ضمن وصف مواقع جغرافیایی سمرقند و اطراف آن، ناگهان میگوید: ابوالتقی (= نسخه بدل: السقی) عباس بن طرخان گوید:
سمرقند كَنْد مَنْد بزینت كی افكند
از شاش نهبهی همی شه نهجهی
این شعر یا ترانه كه لاجرم نمیتواند از قرن ٣ ق متأخرتر باشد، نظر همۀ محققانی را كه دربارۀ تاریخ شعر و زبان فارسی كار كردهاند، جلب نموده است (بجز لازار كه نه در «نخستین آثار شعر فارسی» به آن پرداخته و نه در مقالات و كتب دیگرش). المسالك ابن خردادبه در ١٨٨٩ م چاپ شد؛ حدود ٣٠ سال بعد، تقیزاده آن شعر را از این كتاب استخراج كرد و با توضیحات و معنایی آشفته در شمارۀ ١ سال دوم روزنامۀ كاوه (١٣٣٩ ش / ١٩٢١ م، دورۀ جدید) به چاپ رسانید. سپس عباس اقبال در مجلۀ علم و هنر (بهمن ١٣٠٧) به آن پرداخت و شعر را به همان صورت تكرار كرد؛ اما در تحریر دیگری از همین مقاله كه در مجلۀ مهر منتشر كرد («ابوالینبغی»، ٧٣٥)، بیت دوم آن را به این شكل اصلاح نمود:
از شاش تهبهی همیشه تهخهی
شكل پیشنهادی اقبال را همۀ مؤلفان ایرانی تكرار كردهاند: صفا، خانلری، حتی یان ریشار در دانشنامه و ایرانیكا. سرانجام در ١٣٥٧ ش، علی اشرف صادقی (ص ٩٢) كه منابع را با دقت بررسی كرده، دوباره به این شعر پرداخت و این اصلاحات را بر آن افزود: اولاً كند مند را كه تقریباً همه، به آبادان تفسیر كردهاند (بر پایۀ این پندار كه «كند» به سغدی، شهر و «مند» پسوند آن است)، وی با استناد به شاهدی از ناصرخسرو «خراب و افسرده و آزرده» معنی میكند (دخویه نیز همینگونه ترجمه كرده، نک : بارتولد، ٨٣٧، حاشیه)؛ ثالثاً «بزینت» را تحریف «بذینت» (به این ات) میداند؛ ثالاً قرائت اقبـال را (تَه = تو، به جای نه) و قرائت هوتسما (نک : دخویه، ٢٦، حاشیه) را (همیشه، به جای همی شه) تأیید میكند، اما خَهی (خَه هستی) را كه نظر اقبال است، نمیپسندد و خود چنین پیشنهاد میكند: همیشه به. خهی (همیشه بهتر. آفرین!) (نک : صادقی، ٩٢-٩٣).
تاكنون هیچ كس دربارۀ اینكه این شعر كی و به چه سبب سروده شده، نظری ابزار نداشته است. بارتولد (همانجا) و ریپكا (EI٢؛ ایرانیكا) سرایندۀ شعر را ابوالعباس مروزی دانستهاند، اما اقبال قاطعانه شکل ابوالتقی یا «السفی» را در المسالک، ابوالینبغی میداند («دو شاعر»، ٤٥٩)، و سپس چون نام پدر این مرد طرخان (در همۀ منابع عربی: طرخون = ترخان) بوده و ترخان نیز لقب شهریاران سمرقند بوده است، ناچار گوید: ابوالینبغی از شاهزادگان سمرقند است كه پس از استیلای مسلمانان بر آن دیار اسلام آورده، مولای ایشان شده است؛ اما موضوع نباید به این سادگی باشد. ترخان سمرقندی در ٩٣ ق تسلیم شد و پس از آن دیگر نامی از او پیدا نیست. شهر سمرقند نیز پیش از نابود شدن ترخان، از طریق مصالحه، تا حدودی به دست اعراب افتاده بود. پس از آن نیز شهر ظاهراً بدون هیچ آشوبی تن به سلطۀ مسلمانان داده، چندانكه وقتی در اثر اقدام عمر بن عبدالعزیز قرار شد اعراب از شهر خارج شوند، مردم خود مانع آن كار شدند (بلاذری، ٤٢٢). چندی پس از این زمان میبینیم كه اسد، حاكم عرب سمرقند چگونه از شهر و مردم آن در مقابل تركان دفاع میكند (همو، ٤٢٨). بنابراین در طول سدۀ ٢ ق، سمرقند چنان ویران نشده بود كه شاعری این چنین بر آن بگرید.
از سوی دیگر، ابوالینبغی كه در دهۀ سوم سدۀ ٣ ق درگذشته، چگونه میتواند پسر ترخان شهریار سمرقند در اواخر سدۀ اول باشد!؟ وی در نوجوانی به دربار خلفا و وزیران عباسی راه یافته و ناچار از فرهنگ و زبان عربی اطلاع عمیق داشته و بیگمان مولای تازه اسیر شدهای نبوده است. حال اگر بپذیریم كه ابوالینبغی، پیوسته از سمرقند دور بوده و در روزگار او اساساً شهر سمرقند دچار ویرانی عظیمی نشده، ناگزیر این سؤال پیش میآید كه این شعر فارسی به چه جهت سروده شده و سرایندۀ آن كیست؟ آیا این شعر، ترانهای عامیانه نبوده كه مثلاً طی نخستین حملات و پیروزیهای سپاه عرب بر سمرقند سروده شده و سپس توسط ابوالتقی یا ابوالینبغی به ابن خردادبه نقل شده است؟
مآخذ
ابن خردادبه، عبیدالله، المسالك و الممالك، به كوشش یان دخویه، لیدن، ١٨٨٩ م؛
ابن معتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٣٧٥ ق / ١٩٥٦ م؛
ابن ندیم، الفهرست؛
اقبال، عباس، «ابوالینبغی العباس بن طرخان»، مهر، تهران، ١٣١٢ ش، سال ١، شم ١٠؛
همو، «دو شاعر عصر قدیم»، یغما، ١٣٣٧ ش، س ١١، شم ١٠؛
بلاذری، احمد، فتوحاللبدان، به كوشش یان دخویه، لیدن، ١٨٦٥ م؛
جهشیاری، محمد، الوزراء و الكتاب، بیروت، ١٤٠٨ ق / ١٩٨٨ م؛
دخویه، یان، حاشیه بر المسالك (نک : هم ، ابن خردادبه)؛
صادقی، علیاشرف، تكوین زبان فارسی، تهران، ١٣٥٧ ش؛
صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، به كوشش وداد قاضی، بیروت، ١٤٠٢ ق / ١٩٨٢ م؛
نیز:
Barthold, W., «To the Question of Early Persian poetry», Bulletin of the School of Oriental Studies, London, ١٩٧٤, vol. II;
EI٢;
Iranica.
آذرتاش آذرنوش