دائرة المعارف بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٨٤ - بیهقی، ابوالفضل
بیهقی، ابوالفضل
نویسنده (ها) :
احمد سمیعی
آخرین بروز رسانی :
سه شنبه ٢٠ خرداد ١٣٩٩
تاریخچه مقاله
بِیهَقی،ابوالفضل محمد بن حسین (اواخر ٣٨٥- صفر ٤٧٠ق/ ٩٩٥- سپتامبر ١٠٧٧م)، دبیر و رئیس دیوان رسالتِ دستگاه غزنویان و مورخ معروف ایرانی. مورخان و زندگینامهنویسان با عناوینِ خواجه، شیخ، كاتب (بیهقی، علی، ١٧٥؛ صفدی، ٣/٢٠)، امام (منهاج، ١/٢٢٦) و عمید (فصیح، ٢/١٤٣)، از او یاد كردهاند. خود او در تاریخ خویش همه جا عبارت «من كه بوالفضلم» را به كار میبرد. او در حارثآبادِ بیهق تولد یافت (بیهقی، علی، همانجا). سال تولد وی، یعنی ٣٨٥ یا ٣٨٦ق، از فحوای دو عبارت از تاریخ بیهقی مستفاد میشود كه خود را، در یكی در سنۀ ٤٠٢ق/ ١٠١١م، شانزده ساله (ص ٢٦٤)، و در دیگری، در سنۀ ٤٥٠ ق/ ١٠٥٨م، شصت و پنج ساله (ص ٢٢١) میخواند.
دربارۀ خانوادۀ بیهقی اطلاعی در دست نیست. خود او در تاریخ، تنها یك بار در این عبارت از پدر خویش یاد میكند: «خواجه ابوالفرج عالی بن المظفر... كه امروز در دولتِ فرخِ سلطانِ معظم ابوشجاع فرخزاد ابن ناصرالدین ... شغلِ اشرافِ مملكت او دارد و نایبانِ او؛ و او مردی است در فضل و عقل و علم و ادب یگانۀ روزگار؛ این سال [سال فتح سومنات (٤١٦-٤١٧ق) (نک : میرخواند، ١/٥٥٩-٦٠١)] آمده بود به سیستان و آنجا او را با خواجه پدرم ــ رحمةالله علیه ــ صحبت و دوستی افتاد» (ص ٣١٤). پدر بیهقی در ٤٠٤ق در سیستان بوده، و گویا در خدمت محمود منصب مهمی داشته است؛ و از آنجا كه تنها اعضای خانوادههای مالدار ــ آن هم با تُحَف گرانبها ــ میتوانستند به خدمات دیوانی دست یابند، میتوان گفت كه خانوادۀ او ثروتمند بوده است (ارندس، ١٧).
بیهقی روزگارِ جوانی را ظاهراً در نیشابور ــ كه مركزی فرهنگی با مدارس و كتابخانههای بـزرگ بـوده ــ گذراند. از سخنان او برمیآید كه هم در آن اوان، پیش از شروعِ خدمت دیوانی و به تعبیر خودش «سعادتِ خدمتِ این دولت... را نایافته»، به حوادث تاریخی و سماع از منابع و مراجع و ثبت مسموعات علاقه داشته است (ص ١٣٠، نیز نک : ٩٠٩: شرح دیدار او با ثعالبی). وی پس از آن، به غزنه رفت و به دیوان رسالتِ محمود راه یافت. در ذكر وفات استادش، ابونصر مشكان در ٤٣١ ق/١٠٤٠ م میگوید: ١٩ سال پیش او بودم (ص ٧٩٥)؛ حال اگر تاریخ ورود او به دستگاه غزنوی را با دبیریِ دیوان رسالتش مقارن بدانیم، میتوانیم بگوییم كه در ٤١٢ق/١٠٢١م در ٢٧ سالگی، به خدمت دیوانی درآمده بوده است. وی به نیابت ابونصر مشكان، در دیوان رسالتِ محمود به شغل دبیری اشتغال داشت و از ابونصر نواختها میدید و «عزیزتر از فرزندان» او بود (همانجا). ابونصر مشكان در مواقعی او را محرم میگرفت و نزد او راز دل میگشود و حتى اسرار دیوان را با او در میان مینهاد.
علی بیهقی او را «استاد صناعت و مستولی بر مناكب و غوارب براعت» وصف كرده (ص ٢٠)، و گفته است كه «او دبیر سلطان محمود بود به نیابت ابونصرمشكان؛ و دبیر سلطان محمد بن محمود و دبیر سلطان مسعود؛ آنگاه دبیر سلطان مودود؛ آنگاه دبیر سلطان فرخزاد. چون مدت مملكتِ سلطان فرخزاد منقطع شد، انزوا اختیار كرد و به تصانیف مشغول گشت» (ص ١٧٥). در تاریخ بیهقِ علی بیهقی از خدمت دیوانیِ بیهقی در ایام عبدالرشید بن محمود (سل ٤٤٠-٤٤٤ق/ ١٠٤٨-١٠٥٢م) كه پیش از برادرزادهاش، سلطان فرخزاد بن مسعود (سل ٤٤٤-٤٥١ق/١٠٥٢-١٠٥٩م) بر تخت غزنه نشست، یاد نشده است، اما خود بیهقی در ذكر خواجه بوسعد عبدالغفار فاخر بن شریف ــ كه «در روزگار امیر عبدالرشید از جملۀ همۀ معتمدان و خدمتكاران اعتماد بر وی افتاد از سفارت بر جانب خراسان» ــ تصریح میكند كه «بدان وقت شغل دیوان رسالت من داشتم» (ص ١٣١).
صفدی او را كاتبِ انشاء در عهد محمود به نیابت از ابونصر، و متولیِ انشاء در عهد محمد بن محمود، سپس مسعود بن محمود، سپس مودود، سپس سلطان فرخزاد معرفی میكند و میافزاید كه در پایان سلطنت فرخزاد به خانه نشست تا در ٤٧٠ق درگذشت (٣/٢٠). یوسفی بر آن است كه بیهقی در دربار فرخزاد به دبیری اشتغال نداشته است؛ او این نظر را از نوشتههای خود بیهقی در جاهای متعدد تاریخش نتیجه میگیرد؛ اما بلافاصله به نوشتۀ صدرالدین حسینی در اخبارالدولة السلجوقیه اشاره میكند كه بیهقی «كتاب الصلحِ» (= صلحنامۀ) سلجوق چغری بیگ و غزنویان را در اواخر سلطنت فرخزاد انشا كرده است؛ از اینرو، ممكن میداند كه وی پس از آنكه در سلطنت عبدالرشید مغضوب گشت، بار دیگر به دیوان رسالت فراخوانده شده باشد ( ایرانیكا، III/٨٨٩). ارندس نیز معتقد است كه بیهقی خدمت فرخزاد نكرده است، زیرا وی به هنگام نگارشِ حوادث سال ٤٢٤ ق ــ كه به استطراد خبر درگذشت فرخزاد را میدهد ــ یك كلمه هم از خدمت خود به این سلطان بر قلم نمیآورد (ص ٢٣). با این همه، براساس اقوال پیشین میتوان احتمال داد كه بیهقی از ٤١٢ق/١٠٢١م تا اواخر سلطنت فرخزاد (٤٥١ ق) ــ جز مدتهای كوتاهی كه در حبس، یا ایامی كه خانهنشین بوده ــ به خدمت در دیوان رسالت دستگاه غزنویان اشتغال داشته است.
بیهقی در جایی از تاریخ نقل میكند كه در اوایل سال ٤٥٠ق، خواجه بوسعد عبدالغفار «فضل كرد و مرا در این بیغولۀ عطلت بازجست» (ص ١٣٠)؛ اما اشاراتی وجود دارد كه بازگشت او را به خدمت دیوانی تا اوایل سلطنت ابراهیم بن محمود (٤٥١-٤٩٢ق/١٠٥٩- ١٠٩٩م) نفی نمیكند؛ چنان كه خود او مینویسد: «امروز در سنۀ احدی و خمسین و اربعمائه [٤٥١ق] به فرمان... ابوالمظفر ابراهیم... به خانۀ خویش نشسته [است] تا آنگاه كه فرمان باشد كه باز پیشِ تخت آید» (ص ٨٨٩).
دوران خدمت دیوانی بیهقی نشیب و فرازهایی را پیمود. پس از درگذشت ابونصر مشكان (٤٣١ق)، او را با همۀ شایستگیای كه داشت، برای جانشینیِ استادش جوان یافتند. بیهقی خود نقل میكند: «شغل دیوان رسالتِ وی را امیر داد ــ در خلوتی كه كردند ــ به خواجه بوسهل زوزنی، چنان كه من نایب و خلیفتِ وی باشم؛ و در خلوت گفته بود كه اگر بوالفضل سخت جوان نیستی، آن شغل به وی دادیمی؛ چه، بونصر پیش تا گذشته شد ... با ما پوشیده گفت كه... اگر گذشته شوم، بوالفضل را نگاه باید داشت» (ص ٨٠٠). گفتنی است كه در آن هنگام بیهقی ٤٦ ساله بوده است.
بوسهل، جانشین ابونصر ــ كه به گفتۀ بیهقی، در نسخت كردن رسائل پیاده بود (ص ٨٤٥) ــ در ابتدا با بیهقی سرسازگاری نداشت و تنها با مداخلۀ مسعود به راه آمد. ناسازگاری بوسهل ــ یا به گفتۀ بیهقی، «حالِ شرارت و زعارتِ وی» ــ باعث شد كه بوالفضل «رقعتی» در استعفا از دبیری به مسعود بنویسد (ص ٨٠٠). اما مسعود استعفای او را نپذیرفت و به حمایت خود دلگرمش ساخت و جواب داد كه «اگر بونصر گذشته شد، ما به جاییم» و بوسهل را به توجه به او مكلف ساخت (ص ٨٠١) و او از این جمله آگاه و قویدل شد.
بیهقی اشاره میكند كه تا مسعود زنده بود، بوسهل مرا «عزیز داشت و حرمت نیكو شناخت و پس از وی كار دیگر شد كه مرد بگشت» (همانجا). اما در این میان، خود را نیز یكسره بیتقصیر نمیداند و اضافه میكند: «در بعضی مرا گناه بود و نوبتِ درشتی از روزگار در رسید و من به جوانی به قفص بازافتادم و خطاها رفت تا افتادم و خاستم و بسیار نرم و درشت دیدم و ٢٠ سال برآمد و هنوز در تبعت آنم» (همانجا). اگر در اینجا اشاره به سالهای پس از درگذشت مسعود (٤٣٢ق) باشد، مقارن میگردد با ٤٥٢ ق، یعنی آغاز سلطنت ابراهیم. بوسهل در عهد سلطنت فرخزاد نیز صاحب دیوان رسالت بود (ص ١٧٥) و شاید در آن اوان نیز رفتار او باعث رمیدگی بیهقی شده باشد.
بیهقی در لشكركشیِ محمود به سومنات از همراهان او بود (ص ٣١٤). همچنین در جنگ هندوستان (٤٣١ق) مسعود را همراهی میكرد؛ در این سفر جانش به خطر افتاد و «خادمی خاص با دو غلام به حیلهها [او را] از جوی بگذرانیدند و خود بتاختند و برفتند» و او تنها ماند (ص ٨٣٧).
بیهقی در اواخر سلطنت كوتاه عبدالرشید بن محمود (٤٤١-٤٤٤ق) از جهتِ مَهرِزنی در غزنی به حبس قاضی افتاد (بیهقی، علی، ١٧٧؛ دربارۀ «مَهرِزنی» (= مَهریۀ یك زن) یا «مُهرزنی» (= زدن مُهر)، نک : نفیسی، ١/٩؛ ارندس، ٢٢).
عوفی در جوامع الحكایات از بركناریِ بیهقی در عهد سلطنت عبدالرشید یاد میكند و علت آن را مخالفت تومان میداند. تومان غلام بچهای بود متهور كه امیر او را بركشید و او به پشتگرمیِ امیر به قلع و قمع بزرگان كوشید و باعث مصادرۀ اموال عبدالرزاق میمندی ــ پسر احمد بن حسن میمندی و وزیر مودود و عبدالرشید ــ شد. از خواجه ابوطاهر حسینِ علی ــ كه مأمور هندوستان شده بود، نامههایی به خواجه بوالفضل، صاحب دیوان رسالت عبدالرشید، میرسید كه در آنها رنجش مردم از اعمال گماشتههای تومان گزارش شده بود و خواجه این مكتوبات را به امیر عبدالرشید عرضه میداشت. از اینرو، تومان از خواجه كینه به دل گرفت و از او سعایتها كرد كه بر اثر آن امیر فرمان بازداشت خواجه را داد و خانۀ او غارت شد (٣(٢)/٥٧١-٥٧٣). و در اشاره به همین جریان است كه بیهقی به افسوس میگوید: «اگر كاغذها و نسختهای من همه به قصد ناچیز نكرده بودندی این تاریخ از لونی دیگر آمدی» (ص ٣٨١). سپس، با تسلطِ طغرل طاغی و كشته شدن امیر عبدالرشید، تومان دربند شد و خواجه ابوطاهر حسین علی كه مقید بود، آزاد گردید، اما خواجه بوالفضل به قلعه فرستاده شد. در این اوان، طغرل برار، غلامِ گریختۀ محمودیان، مُلك غزنی به دست گرفت و سلطان عبدالرشید را كشت و به همین مناسبت در منابع به اوصاف كافر نعمت، ملعون نامبارك و مغرور مخذول، متصف گشت (همو، ٩٣٦؛ نیز نک : EI٢, I/١١٣٠) و «خِدَم ملوك را با قلعه فرستاد» (بیهقی، علی، ١٧٧). مدت استیلای طغرل ٥٧ روز بود و چون او به دست نوشتگین زوبین دار كشته شد و «مُلك با محمودیان» افتاد (همو، ١٧٧- ١٧٨)، بیهقی نیز آزاد شد.
مذهب بوالفضل را به این قرینه كه روزگار جوانی را در نیشابور گذرانده است و بیشتر مردم آنجا شافعی مذهب بودهاند، میتوان شافعی فرض كرد و به این قرینه كه محمود و فرزندانش حنفی مذهب بودهاند (نک : نفیسی، ١/٥٨٧- ٥٨٩)، میتوان احتمال داد كه حنفی بوده است (نیز نک : حاجی خلیفه، ١/٤٢٦؛ عبدالقادر قرشی، ٢/١٥٧).
بیهقی بركشیدۀ ابونصر مشكان، و خواه ناخواه به حلقۀ «پدریان» ــ یعنی كسانی كه در عهد سلطنت محمود صاحب مناصب دیوانی و لشكری بودند ــ نزدیك بود. با این همه، او در هیچ جا از تاریخ به ارتباط خود با افراد این حلقه اشاره نمیكند و حتى در آنجا كه از تلاشهای مخالفت آمیزِ آنان سخن میگوید، ملامتگر است؛ اما به رغم این خویشتنداری، از لحن سخنش همدردی با امثال علی قریب، حاجب بزرگ (ص ٥٨ بب ) و حسنك، وزیر محمود (ص ٢٢١ بب ) احساس میشود. مسعودیان او را خوش نداشتند و توانستند پس از مسعود ــ كه جانبدار او بود و دیگران را به رعایت جانب او وادار میكرد ــ با بر تخت نشستن مودود (٤٣٢-٤٤١ق) مدتی او را بركنار دارند (نک : ارندس، ١٢).
بیهقی طی حیات دیوانیِ خود، حامیان و دوستانی ــ عموماً از طایفۀ محمودیان ــ داشته، و به مناسبتهایی از آنان، و همچنین از مشاهیرِ همعصر خود در دستگاه غزنویان یاد كرده است؛ و در پارهای از موارد نهتنها از ایشان نام برده، بلكه مراتبِ فضل و دانش یا سجایای اخلاقی آنان را ستوده است. از این جمع به ویژه كسانی را میتوان سراغ گرفت كه بیهقی در نگارش اثر تاریخی خود از اطلاعات آنان بهره جستهاست:
نخستینِ آنها بونصر مشكان است كه بیهقی از او بارها با عنوان «استادم» یاد كرده، و آورده است كه در سراسر دوران همكاری با او در دیوان رسالت، از عنایت وی برخوردار، و محرم او بوده است. او پس از درگذشت بونصر با حسرتی عمیق مینویسد: «چون من از خطبه فارغ شدم، روزگارِ این مهتر به پایان آمد و باقیِ تاریخ چون خواهد گذشت كه نیز نام بونصر نبشته نیاید در این تألیف؟ قلم را لختی بر وی بگریانم ... » (ص ٧٩٥).
در جای جای تاریخ بیهقی با تنی چند از این رجال آشنا میشویم؛ از آن جملهاند: ١. ابوریحان بیرونی، كه بیهقی دربارهاش مینویسد: «مردی بود در ادب و فضل و هندسه و فلسفه كه در عصر او چنو دیگری نبود و به گزاف چیزی ننوشتی» (ص ٩٠٦). ٢. ثعالبی، كه از او چنین یاد میكند: «من كه بوالفضلم به نشابور شنودم از خواجه ابومنصور ثعالبی، مؤلفِ كتاب یتیمۀ الدهر فی محاسن اهل العصر و كتب بسیار دیگر ... » (ص ٩٠٩). ٣. خواجه بوسعد عبدالغفار، كه از او مینویسد: «در اوایل سنۀ خمسین و اربعمائه [٤٥٠ق]... مرا در این بیغولۀ عطلت باز جست و نزدیك من رنجه شد و آنچه در طلبِ آن بودم، مرا عطا داد»، و او را «حمیدِ امیرالمؤمنین» (ستودۀ خلیفۀ [عباسی]) میخواند و به این عبارات میستاید: «او آن ثقه است كه هر چیزی كه خرد و فضلِ وی آن را سجل كرد، به هیچ گواه حاجت نیاید»؛ آنگاه میافزاید: «مرا با این خواجه صحبت در بقیتِ سنۀ احدى و عشرین [٤٢١ق] افتاد كه رایت امیر شهید [= محمود] ... به بلخ رسید» (ص ١٣٠-١٣١). ٤. خواجه ابوالفرج عالی بن مظفر، كه در دولتِ فرخزاد شغل اشراف داشت و بیهقی در منقبت او مینویسد: «مردی است در فضل و عقل و علم و ادب یگانۀ روزگار» و میگوید كه این مرد با پدرش صحبت و دوستی داشته است و میافزاید: «امروز دوست من است» (ص ٣١٤). ٥. ابوالمظفر ابن احمد بن ابی القاسم هاشمی، ملقب به علوی، كه در شوال ٤٥٠ سرگذشتی را كه میان سبكتگین و خواجۀ او رفته بوده، و نیز خواب دیدن سبكتگین را برای او نقل كرده است (ص ٢٥٣-٢٥٥) و در ستایش او مینویسد: «این بزرگ آزاد مردی است با شرف و نسب و فاضل و نیك شعر و قریب صد هزار بیت شعر است او را» (ص ٢٥٣).
بیهقی در ترسل استعدادی شگرف داشت. او در همان آغازِ ورود به خدمت دیوانی، این استعداد را نشان داد. در پرتو همین استعداد بود كه مدارجِ ترقی را در دیوان رسالت دستگاه غزنویان پیمود و در دولت عبدالرشید رئیس دیوان رسالت شد. او خود در حوادث سال ٤٣١ق مینویسد: «نسختها [كه رقبای بوسهل كرده بودند] بخواندم و گفتم: سخت نیكوست [از راه فروتنی و عیبپوشی]. امیر [مسعود]... گفت ــ و در دنیا او را یار نبود در دانستنِ دقایق ــ كه به از این میباید... نسختی كن و بیار تا دیده آید. بازگشتم. این شب نسخت كرده آمد و دیگر روز به دیگر منزل ... پیش بردم ... بخواند و گفت: راست همچنین میخواستم، بخوان. بخواندم برملا... چون برختم آمد، امیر گفت: چنین میخواستم و حاضران استحسان داشتند متابعةً لقول الملك، هرچند تنی دو [بوالحسن عبدالجلیل و مسعود لیث، رقبای بوسهل] را ناخوش آمد» (ص ٨٤٥-٨٤٦).
بیهقی در صناعت دبیری بسیار ورزیده شد و شم انتقادیِ عمیقی یافت؛ چنانكه این توانایی را در شاهدی نمودار ساخته است: «استادم [ابونصر مشكان] دو نسخت كرد این دو نامه را چنانكه او كردی: یكی به تازی سوی خلیفه و یكی به پارسی به قدرخان... این نمط كه از تخت ملوك به تخت ملوك باید نبشت، دیگر است و مرد آنگاه آگاه شود كه نبشتن گیرد و بداند كه پهنای كار چیست... و آن طایفه از حسدِ وی هر كسی نسختی كرد و شرم دارم كه بگویم بر چه جمله بود. سلطان مسعود را آن حال مقرر گشت و پس از آن خواجۀ بزرگ احمد [= احمد بن حسن میمندی] در رسید مقررتر گردانید تا بادِ حاسدان یكبارگی نشسته آمد» (ص ٨٨).
بیهقی اشعار عربی و فارسی از بر داشته است. او خود نیز شعر میسروده كه نمونههایی از آن در تاریخ بیهق نقل شده است (بیهقی، علی، ١٧٧- ١٧٨).
وی مردی بود بیغرض، با انصاف و حقشناس. جلوههای این صفات را در نوشتههای او میتوان سراغ گرفت. او دربارۀ بوسهل ــ كه از وی دل خوشی هم نداشت - مینویسد: «وی رفت و آن قوم كه محضر ساختند [دشمنان بوسهل كه به مخالفت با او استشهاد تهیه كردند] رفتند و ما را نیز میبباید رفت... و من در اعتقادِ این مرد سخن جز نیكویی نگویم كه قریب سیزده و چهارده سال او را میدیدم در مستی و هشیاری و به هیچ وقت سخنی نشنودم و چیزی نگفت كه از آن دلیل توانستی كرد بر بدیِ اعتقاد وی» (ص ٢٧- ٢٨)؛ همچنین در یك جا، خود را در سختیهایی كه كشیده بود، گناهكار میداند و مینویسد: «در بعضی مرا گناه بود و... خطاها رفت تا افتادم و برخاستم» (ص ٨٠١).
بیهقی همواره سپاسگزار استاد خویش است. بارها از او به نیكی یاد میكند و سجایای او را شرح میدهد، از جمله مینویسد: «مرا عزیز داشت و نوزده سال در پیش او بودم عزیزتر از فرزندان وی و نواختها دیدم و نام و مال و جاه و عز یافتم؛ واجب داشتم بعضی را از محاسن و معالیِ وی كه مرا مقرر گشت، باز نمودن و آن را تقریر كردن؛ و از ده یكی نتوانستم نمود تا یك حق را از حقها كه در گردن من است بگزارم» (ص ٧٩٥).
در میان آثار مكتوبی كه از بیهقی برجای مانده، یا در متون از آنها یاد شده است، تاریخ او جایگاهی ممتاز دارد (نک : ه د، تاریخ بیهقی).
مآخذ
ارندس، ا. ك.، « تاریخ مسعودی و مؤلف آن»، ترجمۀ اسدالله حبیب، آریانا، كابل، ١٣٥٤ش، س ٣٣، شم ٤؛
بیهقی، ابوالفضل، تاریخ، به كوشش علیاكبر فیاض، مشهد، ١٣٥٠ش؛
بیهقی، علی، تاریخ بیهق، به كوشش احمد بهمنیار، تهران، ١٣١٧ش؛
حاجی خلیفه، كشف؛
صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، به كوشش ددرینگ، ویسبادن، ١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛
عبدالقادر قرشی، الجواهر المضیئة، حیدرآباد دكن، ١٣٣٢ ق/١٩١٤ م؛
عوفی، محمد، جوامع الحكایات، به كوشش امیربانو مصفا و مظاهر مصفا، تهران، ١٣٥٣ ش؛
فصیح خوافی، احمد، مجمل فصیحی، به كوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٣٩-١٣٤٠ ش؛
منهاج سراج، عثمان، طبقات ناصری، به كوشش عبدالحی حبیبی، كابل، ١٣٤٢ش؛
میرخواند، محمد، روضة الصفا، به كوشش عباس زریاب خویی، تهران، ١٣٧٣ش؛
نفیسی، سعید، در پیرامون تاریخ بیهقی، تهران، ١٣٥٢ش؛
نیز:
EI٢, Iranica.
احمد سمیعی