تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٩٣ - سؤال كردن سايلى از واعظى كه مرغى بر سر بارو نشست از سر و دم او كدام فاضلتر است و جواب دادن واعظ سايل را
سؤال كردن سايلى از واعظى كه مرغى بر سر بارو نشست از سر ودم او كدام فاضلتر است وجواب دادن واعظ سايل را
((١٢٩)) واعظى را گفت روزى سايلى كاى تو منبر را سنىتر قائلى
((١٣٠)) يك سؤالستم بگو اى ذو لباب اندر اين مجلس سؤالم را جواب
((١٣١)) بر سر بارو يكى مرغى نشست از سر ودمش كدامين بهتر است ؟
((١٣٢)) گفت اگر رويش به شهر ودم به ده روى او از دمّ او مى دان كه به
((١٣٣)) ور سوى شهر است دم رويش به ده خاك آن دُم باش واز رويش بجه
((١٣٤)) مرغ را پر مى برد تا آشيان پرّ مردم همت است اى مردمان
((١٣٥)) عاشقى كالوده شد در خير وشر خير وشر منگر تو در همت نگر
((١٣٦)) باز اگر باشد سپيد وبىنظير چون كه صيدش موش باشد شد حقير
((١٣٧)) ور بود جغدى وميل او به شاه او سر باز است منگر در كلاه ور پلنگ وگرگ را افكند سگ شير ميدان مر ورا بىريب وشك آدمى بسرشته از يك مشت گل بر گذشت از چرخ واز كوكب به دل
((١٣٨)) آدمى بر قدر يك طشت خمير بر فزود از آسمان واز اثير
((١٣٩)) هيچ كرّمنا شنيد اين آسمان كه شنيد اين آدمى ّ پر غمان ؟
((١٤٠)) بر زمين وچرخ عرضه كرد كس خوبى روى واصابت در گمان
((١٤٢)) پيش صورتهاى حمام اى ولد عرضه كردى هيچ سيم اندام خود
((١٤٣)) بگذرى زان نقشهاى همچو حور خلوت آرى با عجوزى نيم كور
((١٤٤)) در عجوزى چيست كايشان را نبود كاو تو را زان نقشها با خود ربود
((١٤٥)) تو نگويى من بگويم در بيان عقل وحس ودرك وتدبير است وجان
((١٤٦)) در عجوزه جان آميزش كنيست صورت گرمابه ها را روح نيست
((١٤٧)) صورت گرمابه گر جنبش كند در زمان از صد عجوزت بركند