تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧ - موضوع چهارم - آيا ادبيات گذشتگان توانسته است ارزشهاى اخلاقى و زيبايى شناسى را نه تنها در قفسهء كتابها بلكه در زواياى قلوب ما نيز حيات جاودان ببخشد ؟
گرگ بر وى خود مسلط چون شرر گرگ جويان وز گرگ او بىخبر
٩٨ - در تاريخ بشرى اين جريان را هم بدانيد كه گاهى گرگها سلاح به دست ميشها مى دهند ومى گويند : حواستان را جمع كنيد ومراقب باشيد ، اگر گرگ را ديديد فورا او را بكشيد
آدمى كوه است چون مفتون شود كوه اندر مار حيران چون شود خويشتن نشناخت مسكين آدمى از فزونى آمد وشد در كمى
٩٩ - انسان آن كوه است كه اگر هشيارى از او گرفته شود خود را به كاهى مى بازد .
از نظر گه گفتشان شد مختلف آن يكى دالش لقب داد آن الف در كف هر كس اگر شمعى بدى اختلاف از گفتشان بيرون شدى
١٠٠ - موقعيتهاى مخصوص است كه حقيقت واحد را براى انسانها مختلف نشان مى دهد .
ما چو كشتىها به هم برمى زنيم تيره چشميم ودر آب روشنيم
١٠١ - افراد انسانى مانند كشتيهايى هستند كه در سطح درياى روح واحد بهم بر مى خورند ودر حال تصادم هستند واز خود درياى روح بىخبرند .
پاره پاره كرده ساعدهاى خويش روح واله كه نه پس داند نه پيش
١٠٢ - روحى كه بيك موضوع خيره وواله شد از همهء اشياء ديگر غافل مى گردد .
اى بسا مرغى پريده دانه جو كه پريده حلق او هم حلق او
١٠٣ - آگاه باشيم كه گاهى در تحصيل اشباع تمايلات تا سر حد نابود شدن همان تمايلات تكاپو مى كنيم .
كاروانها بىنوا واين ميوه ها پخته مى ريزد چه سحر است اى خدا سيب پوسيده همى چيدند خلق در هم افتاده به يغما خشك حلق گر كسى مى گفتشان كاين سو دويد تا از اين اشجار مستسعد شويد