تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٨٢ - اميرا ، آيا مى دانى گرزى را كه بر سر من مى كوبى ، براى آن نمى دانمها است كه انعكاسى از وضع روحى تو در گفتار من است ؟ پس آن گرز را بر سر خود بكوب نه بر سر من
پس تضرّع كن كه اى هادى زيست باز بودم پشه گشتم اين ز چيست ؟
همواره با ناتوانى مبارزه كنيد ، زيرا هر ناتوانى زنجيرى است كه زنجير ديگرى را به وجود مى آورد وشما را از تحرك باز مى دارد اين اصل محرك را بدل بسپاريد كه در هر حال باشيد . از يك يا چند نيروى حياتى وقدرت بخش برخوردار هستيد .
اين اصل با نظر به طبيعت شگفت آدمى چه با ملاحظات علمى خالص وچه به وسيلهء تجربه هاى فراوان واطمينان بخش ثابت شده است .
اين قضيه مى تواند ما را تا حدودى با اصل مزبور آشنا بسازد ، در ناتوانترين حالاتى كه بما دست مى دهد وگمان مى كنيم عاجزترين مخلوقات دنيا هستيم ، اگر به وسيله ى آگاهى خودمان ويا به وسيلهء تذكر وتحرك شخص ديگرى به توانايى خود بر حركت ديگرى اگر چه بىهوده باشد متوجه شويم ، وآن حركت را با توجه به داشتن توانايى انجام بدهيم ، حيات تازهاى را در خود مشاهده مى كنيم ، به طورى كه گويى ما آن انسان چند لحظهء پيش نيستيم كه احساس ناتوانى مطلق در خود مى كرديم احساس توانايى به آن حركت ناچيز مانند جويبار باريكى است كه در اعصاب وروان ما به جريان مى افتد وضمنا پيوستگى خود را به اقيانوسى از قدرت نشان مى دهد .
اين هم يك اصل ديگر است كه براى مبارزه با بلاى مرگزاى احساس ناتوانى بهترين وسيله بشمار مى رود : چنانكه قدرت مطلق در اين دنيا براى هيچ كس امكان پذير نيست ، هم چنين ناتوانى مطلق هم در نقشهء هستى انسان ترسيم نشده است .
اين خود انسان است كه در موقع ابتلا به ناتوانىهاى نسبى ، زنجيرى از ناتوانى مطلق موهوم را بر پاى خود مى بندد كه به قول جلال الدين آن زنجير هم زنجير ديگرى را مى كشاند ومى آورد وبر دست وپاى اين انسان تلقين زده مى بندد . البته اين نكته را هم فراموش نمى كنيم كه اغلب انسانهاى معمولى به قول ديل كارنگى وويليام جيمس : « عادتا قسمت كمى از قواى خود را در زندگى به كار مى برند ، در صورتى كه اگر شرايط مساعدترى باشد ، قواى بيشترى بياندازيم وروح