تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٣٧ - حكايت آن عاشق كه شب بر اميد وعدهء معشوق بيامد بدان وثاق كه اشارت كرده بود و بعضى از شب را منتظر بود تا خوابش ربود معشوق آمد جيبش را پر گردكان نمود و رفت
((٦١١)) غير آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجير آرى بگسلم
((٦١٢)) عشق وناموس ، اى برادر راست نيست بر در ناموس اى عاشق مايست
((٦١٣)) وقت آن آمد كه من عريان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم
((٦١٤)) اى عدوّ شرم وانديشه بيا كه دريدم پردهء شرم وحيا
((٦١٥)) اى ببسته خواب وجان از جادويى سخت دل يارا كه در عالم تويى
((٦١٦)) هين گلوى صبر گير ومى فشار تا خنك گردد دل عشق اى سوار
((٦١٧)) تا نسوزم كى خنك گردد دلش اى دل ما خاندان ومنزلش
((٦١٨)) خانهء خود را همى سوزى بسوز كيست آن كس كه بگويد لا يجوز
((٦١٩)) تا بسوز اين خانه را اى شير مست خانهء عاشق چنين اولىتر است
((٦٢٠)) بعد از اين من سوز را قبله كنم زان كه شمعم من به سوزش روشنم
((٦٢١)) خواب را بگذار امشب اى پدر يك شبى در كوى بىخوابان گذر
((٦٢٢)) بنگر آنها را كه مجنون گشته اند همچو پروانه به وصلت گشته اند
((٦٢٣)) بنگر اين كشتى خلقان غرق عشق اژدهايى گشته گويى حلق عشق
((٦٢٤)) اژدهايى ناپديد ودلربا عقل همچون كوه را او كهربا
((٦٢٥)) عقل هر عطار كاگه شد ازو طبله ها را ريخت اندر آب جو
((٦٢٦)) رو كز اين جو برنيايى تا ابد لم يكن حقاً له كفواً احد
((٦٢٧)) اى مزوّر چشم بگشا وببين چند گويى من ندانم آن واين
((٦٢٨)) از وباى زرق ومحرومى برآ در جهان حى وقيومى درآ
((٦٢٩)) تا نمى بينم همى بينم شود وين ندانمهات مى دانم شود
((٦٣٠)) بگذر از مستى ومستى بخش باش زين تلوّن نقل كن در استواش
((٦٣١)) چند نازى تو بدين هستى پست بر سر هر كوى چندين مست هست
((٦٣٢)) گر دو عالم پر شود سرمست يار جمله يك باشند وآن يك نيست خوار
((٦٣٣)) اين ز بسيارى نيابد خواريى خوار كه بود ؟ تن پرستى نارئى گر جهان پوشد ز تاب نور مه كى كساد آيد برِ صاحب دله