تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٩
«آنها هرگز نه مسيح را كشتند و نه به دار آويختند، بلكه ديگرى را كه شباهت به او داشت اشتباهاً به دار زدند» «وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ».
قرآن پس از آن مىگويد: «آنها كه درباره مسيح اختلاف كردند، خودشان در شك بودند و هيچ يك به گفته خود ايمان نداشتند و تنها از تخمين و گمان پيروى مىكردند» «وَ إِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فيهِ لَفي شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّباعَ الظَّنِّ».
درباره اين كه آنها در مورد چه چيز اختلاف كردند؟ در ميان مفسران گفتگو است:
احتمال دارد: اين اختلاف مربوط به اصل موقعيت و مقام مسيح عليه السلام بوده كه جمعى از مسيحيان او را فرزند خدا مىدانستند و بعضى به عكس همانند يهود او را اصلًا پيامبر نمىدانستند و همگى در اشتباه بودند.
و نيز ممكن است اختلاف در چگونگى قتل او باشد كه بعضى مدّعى كشتن او بودند و بعضى مىگفتند: كشته نشده، و هيچ يك به گفته خود اطمينان نداشتند.
يا اين كه: مدعيان قتل مسيح عليه السلام به خاطر عدم آشنائى با او، در شك بودند آن كس را كه كشتند خود مسيح بوده يا ديگرى به جاى او؟
آنگاه قرآن به عنوان تأكيد مطلب مىگويد: «قطعاً او را نكشتند» «وَ ما قَتَلُوهُ يَقيناً».
***
و سرانجام اعلام مىدارد: «خداوند او را به سوى خود بالا برد و خداوند قادر و حكيم است» «بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزيزاً حَكيماً».
***