تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٤٣
به علاوه من نمىخواهم بار گناه ديگرى را به دوش بكشم، «بلكه مىخواهم تو بار گناه من و خويش را به دوش بكشى» «إِنِّي أُريدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمي وَ إِثْمِكَ». «١»
زيرا اگر به راستى اين تهديد را عملى سازى، بار گناهان گذشته من نيز بر دوش تو خواهد افتاد؛ چرا كه حق حيات را از من سلب نمودهاى، بايد غرامت آن را بپردازى و چون عمل صالحى ندارى بايد گناهان مرا به دوش بگيرى!
و مسلماً با قبول اين مسئوليت بزرگ «از دوزخيان خواهى بود و همين است جزاى ستمكاران» «فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمينَ».
***
چهارمين آيه، دنباله ماجراى فرزندان آدم عليه السلام را بدين گونه تعقيب كرده، نخست مىگويد: «نفس سركش قابيل او را مصمّم به كشتن برادر كرد و او را كشت» «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ».
با توجه به اين كه: «طوع» در اصل، به معنى رام شدن چيزى است، از اين جمله استفاده مىشود كه بعد از قبولى عملِ «هابيل»، طوفانى در دل «قابيل» به وجود آمد.
از يكسو، آتش حسد هر دم در دل او زبانه مىكشيد، و او را به انتقامجوئى دعوت مىكرد.
و از سوى ديگر، عاطفه برادرى و عاطفه انسانى و تنفّر ذاتى از گناه و ظلم و بيدادگرى و قتل نفس، او را از اين جنايت باز مىداشت.
ولى سرانجام نفس سركش، آهسته، آهسته بر عوامل باز دارنده چيره شد، و وجدان بيدار و آگاه او را رام كرد، به زنجير كشيد و براى كشتن برادر آماده ساخت.