تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٦
از آنچه در بالا گفتيم روشن مىشود اين كه: بعضى از مفسران مانند:
«فخر رازى» در فهم آيه فوق گرفتار اشكال شدهاند و چنين پنداشتهاند كه: هيچ يك از نصارى با صراحت عقيده اتحاد خدا و مسيح عليه السلام را ابراز نمىكنند، به خاطر عدم احاطه كافى به كتب مسيحيت بوده است و گرنه منابع موجود مسيحيت با صراحت، مسأله «وحدت در تثليث» را بيان داشته است، ولى شايد اين گونه كتابها در آن زمان به دست امثال «فخر رازى» نرسيده بوده است.
سپس براى ابطال عقيده الوهيت مسيح عليه السلام قرآن چنين مىگويد: «اگر خدا بخواهد مسيح و مادرش مريم و تمام كسانى كه در زمين زندگى مىكنند را هلاك كند چه كسى مىتواند جلو آن را بگيرد»؟ «قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ يُهْلِكَ الْمَسيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِي الأَرْضِ جَميعاً».
اشاره به اين كه: مسيح عليه السلام مانند مادرش مريم، و مانند همه افراد بشر، انسانى بيش نبود، بنابراين از نظر مخلوق بودن در رديف ساير مخلوقات است و به همين دليل، فنا و نيستى در ذات او راه دارد و چيزى كه نيستى براى او تصور مىشود، چگونه ممكن است ازلى و ابدى باشد؟!
و يا به تعبير ديگر، اگر مسيح عليه السلام خدا باشد آفريدگار جهان نمىتواند او را هلاك كند، و به اين ترتيب، قدرتش نامحدود خواهد بود و چنين كسى نمىتواند نابود شود؛ زيرا قدرت خدا مانند ذاتش نامحدود است (دقت كنيد).
تكرار كلمه «مسيح ابن مريم» عليه السلام در اين آيه، شايد براى اشاره به اين حقيقت است كه خود شما معترفيد: مسيح عليه السلام فرزند مريم بود و از مادرى متولد شد، روزى جنين بود و روزى ديگرى طفل نوزاد، و تدريجاً پرورش يافت و بزرگ شد، آيا ممكن است خدا در محيط كوچكى همچون رحم مادر، جاى گيرد و اين همه تغييرات و تحولات پيدا كند؟ و نياز به مادر در دوران جنينى و در دوران شيرخوارگى داشته باشد؟!