تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣١
فرمود: اين كه شتران خود را به اين مرد يعنى «هارون» كرايه مىدهى!
گفتم: به خدا سوگند در مسيرهاى عياشى، هوسبازى و صيد حرام، به او كرايه نمىدهم، تنها در اين راه، يعنى راه «مكّه»، در اختيار آنها مىگذارم، تازه خودم همراه شتران نمىروم، بعضى از فرزندان و كسانم را با آنها مىفرستم،
فرمود: اى صفوان! آيا از آنها كرايه مىگيرى؟!
عرض كردم: بله.
فرمود: آيا دوست دارى كه زنده بمانند، بر سر كار باشند تا كرايه تو را بپردازند؟
گفتم: بلى.
فرمود: كسى كه بقاى آنها را دوست بدارد. از آنها است و هر كسى از آنها باشد در آتش دوزخ خواهد بود.
صفوان مىگويد: من بلافاصله رفتم و تمام شترانم را فروختم.
اين خبر به گوش هارون رسيد، به دنبال من فرستاده گفت:
صفوان! شنيدهام شترانت را فروختهاى؟
گفتم: آرى.
گفت: چرا؟
گفتم: پير شدهام، فرزندان و كسانم نمىتوانند از عهده اداره آنها بر آيند!
گفت: چنين نيست، چنين نيست! من مىدانم چه كسى اين دستور را به تو داده است، آرى موسى بن جعفر عليه السلام به تو چنين دستورى داده است.
گفتم: مرا با موسى بن جعفر چه كار؟
هارون گفت: اين سخن را بگذار! به خدا سوگند اگر سوابق نيك تو نبود،