تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٤
«ولى مسأله تثليث در عهد عتيق و عهد جديد مخفى و غير واضح است». «١»
و همان طور كه بعضى از مورخان نوشتهاند، مسأله تثليث از حدود قرن سوم به بعد در ميان مسيحيان آشكار گشت، و اين بدعتى بود كه بر اثر غلوّ از يكسو و آميزش مسيحيان با اقوام ديگر از سوى ديگر، در مسيحيت واقعى وارد شد.
بعضى احتمال مىدهند: اصولًا «تثليث نصارى» از «ثالوث هندى» (سهگانهپرستى هندوها) گرفته شده است. «٢»
٢- تثليث، مخصوصاً به صورت «تثليث در وحدت» (سهگانگى در عين يگانگى) مطلبى است كاملًا نامعقول و بر خلاف بداهت عقل، و مىدانيم كه مذهب هرگز نمىتواند از عقل و علم جدا شود، علم حقيقى با مذهب واقعى، هميشه هماهنگ است و دوش به دوش يكديگر سير مىكنند.
اين سخن كه مذهب را بايد تعبداً پذيرفت، سخن بسيار نادرستى است؛ زيرا اگر در قبول اصول يك مذهب، عقل كنار برود و مسأله «تعبد كور و كر» پيش بيايد، هيچ تفاوتى ميان مذاهب، باقى نخواهد ماند، در اين موقع، چه دليلى دارد كه انسان خداپرست باشد نه بتپرست؟! و چه دليلى دارد كه مسيحيان روى مذهب خود تبليغ كنند نه مذاهب ديگر؟!
بنابراين، امتيازاتى كه آنها براى مسيحيت فكر مىكنند و اصرار دارند مردم را به سوى آن بكشانند خود دليلى است بر اين كه مذهب را بايد با منطق عقل