تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٩٢
چگونه ممكن است خداوند فرزندى داشته باشد در حالى كه او از نقيصه احتياج به همسر و فرزند و نقيصه جسمانيت و عوارض جسم بودن مبرّا است؟
لذا مىفرمايد: «او منزّه است از اين كه فرزند داشته باشد» «سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ».
به علاوه، او مالك آنچه در آسمانها و زمين است مىباشد، همگى مخلوق اويند و او خالق آنها است، و مسيح عليه السلام نيز يكى از اين مخلوقات او است، چگونه مىتوان يك حالت استثنائى براى وى قائل شد، آيا مملوك و مخلوق مىتواند فرزند مالك و خالق خود باشد، مىفرمايد: «آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ او است» «لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الأَرْضِ».
بنابراين، چه نيازى به همسر و فرزند دارد.
و در پايان اعلام مىدارد: خداوند نه تنها خالق و مالك آنها است «بلكه مدبّر و حافظ و رازق و سرپرست آنها نيز مىباشد» «وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلًا».
اصولًا خدائى كه ازلى و ابدى است، و سرپرستى همه موجودات را از ازل تا ابد بر عهده دارد، چه نيازى به فرزند دارد؟
مگر او همانند ما است كه فرزندى براى جانشينى بعد از مرگ خود بخواهد؟!
***
نكته:
تثليث، بزرگترين انحراف مسيحيت
در ميان انحرافاتى كه جهان مسيحيت به آن گرفتار شده، هيچ يك بدتر از انحراف تثليث نيست؛ زيرا آنها با صراحت مىگويند: خداوند سهگانه است و نيز با صراحت مىگويند در عين حال يگانه است!
يعنى هم وحدت را حقيقى مىدانند و هم سهگانگى را واقعى مىشمرند، و اين موضوع مشكل بزرگى براى پژوهشگران مسيحى به وجود آورده است.
اگر حاضر بودند يگانگى خدا را «مجازى» بدانند و تثليث را «حقيقى»