بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٣٣ - استنتاج
سرانجام دعاى شاه به هدف اجابت رسيد. جادوگر ماهرى به حضور شاه آمد و شاه جريان سحر پيرزن و گرفتار شدن فرزندش را با او در ميان گذاشت. جادوگر ماهر و استاد گفت: اى پادشاه، من به اينجا آمدهام كه طلسم او را بگشايم، لذا سحرگاه به سوى گورستان برو، كنار ديوار آن يك قبر سفيد است آن قبر را در جهت قبله بشكاف تا آثار صنع خدا را ببينى. شاه طبق دستور عمل كرد و قبر را به همان ترتيب كه آموخته بود، گشود و ريسمانى را كه آن پيرزن ساحره بدان گره زده بود درون قبر يافت سپس همه آن گرهها را گشود و در نتيجه شاهزاده از رنج سحر پيرزن نجات پيدا كرد.
با ابطال سحر پيرزن، شاهزاده به خود آمد و به سوى تخت شاه دويد و سجده شكر گزارد. شاه از فرط شادى و سرور چنان جشن مفصّلى گرفت كه حتى به سگها نيز شربت گلاب مىدادند. پيرزن جادوگر از شدّت غصه مرد.
|
اى برادر دان كه شهزاده تويى |
در جهان كهنهزاده از نويى |
|
|
كابلىّ جادو اين دنياست كو |
كرد مردان را اسير رنگوبو |
|
|
چون در افكندت درين آلوده روز |
دمبهدم مىخوان و مىدم قل اعوذ |
|
|
تا رهى زين جادوىّ وزين قلق |
استعاذت خواه از ربّ الفلق |
|
|
ز آن نبى دنيات را سحّاره خواند |
كو به افسون خلق را در چه نشاند |
|
|
هين فسون گرم دارد گنده پير |
كرده شاهان را دم گرمش اسير |
|
|
در درون سينه نفّاثات اوست |
عقدههاى سحر را اثبات اوست |
|
|
ساحره دنيا قوى دانا زنى است |
حلّ سحر او به پاى عامه نيست |
|
|
ور گشادى عقد او را عقلها |
انبيا را كى فرستادى خدا؟ |
|
استنتاج
چهچيز دنيا انسان را سحر مىكند؟
قبل از پاسخ به اين پرسش، بهتر است ابتدا كمى بيشتر با كلمه سحر (البته نه با