بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٠٠ - حكايت ١٨٠ پند گفتن با جهول خوابناك # تخم افكندن بود در شوره خاك
حكايت ١٨٠
|
پند گفتن با جهول خوابناك |
تخم افكندن بود در شوره خاك |
|
شخصى با حيله و دامگسترى، پرندهاى را شكار كرد. پرنده اسير به او گفت:
اى بزرگوار! تو تاكنون گاوها و گوسفندان زيادى خوردهاى و شتران بسيارى قربانى كردهاى ولى با اين همه از خوردن آن همه گوشت، سير نشدهاى، به يقين از خوردن اجزاى ناچيز بدن من نيز سير نخواهى شد. مرا رها كن تا به تو سه نصيحت دهم؛ نخستين پند را هنگامى به تو مىگويم كه هنوز در دست تو هستم و دومى را زمانى كه بر بام تو بنشينم و سومين را هنگامى كه بر شاخه درخت بنشينم و تو با اين سه پند سعادتمند خواهى شد.
امّا پند اوّل آن است كه: حرف محال را از هيچكس باور مكن. صياد پرنده را آزاد كرد و پرنده بر روى ديوار نشست.
و پند دومش را چنين گفت كه: غم گذشته را مخور و هركارى كه گذشت بر آن افسوس مدار.
سپس پرنده به صياد گفت: در شكم من يك درّ گرانبها به وزن ده درم پنهان است. اين سنگ گرانبها مىتوانست تو و فرزندانت را سعادتمند نمايد، ولى افسوس كه آن را از دست دادى!
صياد وقتى اين سخن را از پرنده شنيد، همچون زنان حامله- كه هنگام زاييدن ناله سر مىدهند- شروع كرد به ناليدن.