بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٧٧ - حكايت ١٧٦ پير، پير عقل باشد اى پسر # نه سپيدى موى اندر ريش و سر
حكايت ١٧٦
|
پير، پير عقل باشد اى پسر |
نه سپيدى موى اندر ريش و سر |
|
رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و اله براى جنگ با كافران، لشكرى را آماده كرده و فرماندهى آن لشكر را به جوانى از قبيله هذيل سپرد. شخصى فضول، از شدت حسادت، طاقت نياورد و پرچم اعتراض در مقابل كار پيغمبر برافراشت و گفت: اى پيامبر خدا! فرماندهى لشكر را بجاى اين جوان، به شخص سالخوردهاى واگذار، يا رسول اللّه تو خود فرمودهاى كه پيشوا بايد سالخورده باشد، به لشكر نگاه كن چقدر افراد كهنسال و باتجربه وجود دارد. گرچه انسان كهنسال نمىتواند با سرعت راه برود و در راه مىماند، اما در عوض عقل او دو بال دارد و با آن بر اوج افلاك پرواز مىكند.
شخص معترض چون در محضر حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و اله اعتراض را به بيش از حد رساند، آن حضرت براى ساكت كردن وى دست بر دهانش نهاد؛ يعنى تا كى مىخواهى نزد داناى نهان حرف بزنى؟ و سپس فرمود:
|
گفت پيغمبر كه اى ظاهرنگر |
تو مبين او را جوان و بىهنر |
|
|
اى بسا ريش سياه و مرد پير |
اى بسا ريش سپيد و دل چو قير |
|
|
عقل او را آزمودم بارها |
كرد پيرى آن جوان در كارها |
|
|
پير، پير عقل باشد اى پسر |
نه سپيدى موى اندر ريش و سر |
|
|
ما كه باطن بين جمله كشوريم |
دل ببينيم و به ظاهر ننگريم |
|