بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٤٨ - استنتاج
سالك، مركب تن را به طريق سلوك مىراند، مركب تن سر به طريق منزل معشوق خويش برمىگرداند!
بالاخره سالك به مركب تن مىگويد: اى حيوان زبانبسته، ما هردو عاشقيم ولى مقصود و مقصد ما ضد يكديگر است، پس ما نمىتوانيم همراه خوبى براى همديگر باشيم.
|
گفت: اى ناقه چو هردو عاشقيم |
ما دو ضدّ، پس همره نالايقيم |
|
نه عشق تو بر وفق خواسته من است نه مهار تو، پس بهتر آن است كه از هم جدا شويم.
|
نيستت بر وفق من مهر و مهار |
كرد بايد از تو صحبت اختيار |
|
ما دو همراه هيچگاه باهم سازگارى نداريم، من اگر از تو فرود نيايم سر از گمراهى در خواهم آورد.
|
اين دو همره، همدگر را راهزن |
گمره آن جان، كو فرو نايد ز تن |
|
سالك عاشق به سبب دور افتادن از كوى معشوق حقيقى خود، با مسكنت دست به گريبان در حالىكه مركب تن در مكنت مشتهيات دنيا همچون ناقه، پروار و چاق شده است.
|
جان ز هجر عرش اندر فاقهاى |
تن ز عشق خاربن چون ناقهاى |
|
سالك عاشق مىخواهد همچون روح سبكبال به ملكوت اعلى بال بگشايد، در حالىكه مركب تن چنگالهاى خود را در خاكدان فرو برده و به تعلقات دنيا چسبيده است.
|
جان گشايد سوى بالا بالها |
در زده تن در زمين چنگالها |
|
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ