بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٢٢ - حكايت ١٦٥ غم مخور ياوه نگردد او ز تو # بلكه عالم ياوه گردد اندرو
حكايت ١٦٥
|
غم مخور ياوه نگردد او ز تو |
بلكه عالم ياوه گردد اندرو |
|
حليمه سعديه، دايه حضرت محمد صلّى اللّه عليه و اله آن حضرت را از شير بازگرفت و همچون جانش عزيزش داشت تا روزى كه تصميم گرفت او را به جدش عبد المطّلب برگرداند. از اينرو، آن حضرت را به مكه آورد و به كنار كعبه رفت تا داخل حطيم شد. حليمه در اين هنگام صدايى از آسمان شنيد كه مىگفت: اى حطيم آفتابى بس عظيم بر تو تابيد. حليمه از شنيدن آن صدا حيرت كرد؛ زيرا صاحب صدا را نمىديد لذا محمد را بر زمين گذاشت تا صاحب آن صدا را پيدا كند. حليمه همهجا را دنبال صاحب صدا گشت ولى اثرى از آن نيافت.
لاجرم به طرف محمد بازگشت ولى با كمال تعجب آن حضرت را سر جاى خود نديد. حليمه پريشان و گريان شد و براى يافتن او، در منازل اهل مكه را مىزد و مىگفت: چه كسى فرزندم را ربوده است؟ مردم اظهار بىاطلاعى مىكردند. در اين ميان پيرمردى عصازنان پيش آمد و گفت: اى حليمه، چه مشكلى براى تو پيش آمده است؟ حليمه جريان گم شدن محمد صلّى اللّه عليه و اله را به آن پيرمرد گفت. پيرمرد به حليمه گفت: فرزندم اندوهناك مباش من تو را پيش كسى مىبرم كه مىتواند تو را از حال طفل گمشدهات خبر دهد. پيرمرد حليمه را پيش عزّى بت بزرگ عرب برد.
ابتدا پيرمرد مقابل بت سجده كرد، سپس خطاب به بت كرد و گفت: اى بت عزّى اين حليمه از قبيله بنى سعد است، فرزند خردسالى از او گم شده و نام آن كودك