بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣١٨ - استنتاج
عزم دارد تسليم حق شود، با اين حال دل كندن از تخت حكومت برايش مشكل است، لذا تصميم گرفت تخت بلقيس را نيز با او از مملكتش سبا، واقع در عربستان جنوبى، به بيت المقدس انتقال دهد ولى چيزىكه بود تخت بلقيس بسيار بزرگ بود و ديگر آنكه اجزاى بسيار ظريف و زيبا داشت. با همه اين مشكلات، سليمان مصمم بود آرزوى كودكانه بلقيس را برآورده كند و تخت او را به همراه او انتقال دهد. لذا از كسانى كه قدرت اين كار را داشتند، دعوت به عمل آورد. عفريتى به سليمان گفت: من پيش از آنكه تو از جايگاهت برخيزى، تخت بلقيس را با روش خاصى حاضر مىكنم.
آصف گفت: من به كمك اسم اعظم، تخت بلقيس را در يك چشم بههم زدن به حضور تو مىآورم. گرچه عفريت استاد سحر و جادو بود، ليكن تخت بلقيس به مدد نفس الهى آصف آورده شد. وقتى كه حضرت سليمان تخت بلقيس را در مجلس خود حاضر ديد، گفت: حمد بر اين كار و نعمتهاى ديگر كه از پروردگار جهانيان ديدهام. سپس نگاهى به تخت بلقيس كرد و گفت:
|
پس نظر كرد آن سليمان سوى تخت |
گفت: آرى گولگيرى اى درخت |
|
|
پيش چوب و پيش سنگ نقش كند |
اى بسا گولان كه سرها مىنهند |
|
|
ساجد و مسجود از جان بىخبر |
ديده از جان جنبشى و اندك اثر |
|
|
ديده در وقتى كه شد حيران و دنگ |
كه سخن گفت و اشارت كرد سنگ |
|
|
نرد خدمت چون به ناموضع بباخت |
شير سنگين را شقى، شيرى شناخت |
|
استنتاج
قرآن كريم داستان حضرت سليمان ٧ و بلقيس، ملكه سبا را چنين آغاز مىكند:
از قرار معلوم، حضرت سليمان به دنبال پرندهاى به نام هدهد بود كه از نظر سليمان غايب شده بود. طولى نكشيد كه هدهد آمد و عرضه داشت: من بر چيزى