بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٨ - استنتاج
مىشود:
١- نطق زيبا پيدا كردن درويش از غير مجراى طبيعى.
٢- اطلاع يافتن پير هيزمكش از ما في الضمير درويش.
٣- مبدل شدن پشته هيزم به طلا و بازگشتن دوباره آن به پشته هيزم.
نتيجهاى كه مولانا از بيان اين حكايت مىگيرد، اين است كه مىفرمايد:
وقتى درويش از قدرت معنوى پير هيزمكش آگاه مىشود، به دنبالش راه مىافتد تا بتواند از مصاحبت با او بهرهها ببرد، اما هيبت معنوى پير مانع از اين كار مىشود؛ زيرا عوام نمىتوانند به درون خاصان راه يابند.
|
بعد از آن برداشت هيزم را و رفت |
سوى شهر از پيش من او تيز و تفت |
|
|
خواستم تا در پى آن شه روم |
پرسم از وى مشكلات و بشنوم |
|
|
بسته كرد آن هيبت او مر مرا |
پيش خاصان ره نباشد عامه را |
|
اينكه مولانا مىگويد: «پيش خاصان ره نباشد عامه را»، عوام نمىتوانند به دنياى خصوصى خواص راه يابند، مطلبى بديهى است؛ زيرا اولا- عالم خواص، عالم تجرّد از ماده و تعلّقات و تعيّنات آن است و عالم عوام چيزى جز ماده و تعلّقات آن نيست و جمع اين دو ممتنع و محال است.
ثانيا- به جهت علت اول، آيينه استعداد عوام تيرهتر از آن است كه بتواند منعكسكننده پديدههاى مافوق طبيعى باشد.
باوجوداين دو علت، اگر كسى به فرض توانست به محضر اولياء اللّه و بنده خاص راه يابد، بايد به او گفت كه سر بر قدم دوست بينداز؛ چرا كه اين توفيق نه از شايستگى تو است، بلكه از لطف و جذب آن ولىّ خداست.
|
ور كسى را ره شود، گو: سرفشان |
كان بود از رحمت و از جذبشان |
|
|
پس غنيمت دار آن توفيق را |
چون بيابى صحبت صدّيق را |
|
***