بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٥ - حكايت ١٦١ پيش خاصان ره نباشد عامه را
حكايت ١٦١
|
پيش خاصان ره نباشد عامه را |
يكى از دراويش، ضمن حكايتى نقل كرد كه: شبى خضريان[١] را در خواب ديدم و به آنان گفتم: از كجا روزى حلال بخورم كه وبالى نداشته باشد؟ آنها مرا به سوى كوهستانى بردند و از شاخههاى درختان جنگل برايم ميوههايى ريختند. بر اثر خوردن آن رزق، چنان نطقى پيدا كردم كه لذّت شنيدن نطقم عقل شنوندگان را مىربود. گفتم اين نطق مايه فتنه است، خدايا! بر من لطفى فرما كه از همه خلايق نهان باشد. بر اثر اين دعا نطقم را از دست دادم و اين كار سبب خوشحالىام شد بهطورىكه از شدّت خوشحالى چونان انار شكافته و خندان شدم، در آن حال معنوى، درويشى را ديدم كه پشته هيزمى بر دوش، نفسزنان از جنگل مىآمد.
با خود گفتم كه من از كسب روزى آسودهام و از اين پس براى كسب روزى غمى ندارم؛ زيرا عارفان خضرى برايم رزق مخصوص عنايت كردند، حال كه از غم روزى فارغ شدهام، بهتر است چند سكهاى را كه برايم مانده، به اين درويش هيزمكش بدهم تا دو- سه روزى با اين چند سكه غذايى فراهم كند.
پير هيزمكش، كه گويى از ضميرم آگاه بود، با هيبتى به سويم آمد و بار هيزم را روى زمين نهاد و گفت: پروردگارا! اگر تو بندگان خاص دارى كه دعايشان مبارك است، به حق آن عزيزان كه لطف تو بر من تجلى كند و هماكنون اينبار هيزم به طلا
[١] - جمع خضر است و به پير فاضل و مراد كامل گويند.