بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٣ - حكايت ١٤٩ سايههايى كه بود جوياى نور # نيست گردد چون كند نورش ظهور
حكايت ١٤٩
|
سايههايى كه بود جوياى نور |
نيست گردد چون كند نورش ظهور |
|
پشهاى از ميان باغها و سبزهزارها پرواز كرد و آمد به بارگاه حضرت سليمان ٧ و از دست باد شكايت كرد و گفت: اى سليمان، تو در ميان شياطين و آدميان و پريان عدالت مىگسترى، حتى مرغ و ماهى در پناه عدل تو زندگى مىكنند، به داد ما برس كه حالمان بسيار وخيم است، چون هيچ نصيبى از باغ و گلزار نتوانيم برد.
سليمان خطاب به پشه گفت: اى دادخواه، از چه كسى داد مىخواهى؟
پشه گفت: از دست باد؛ زيرا او دو دست ظلم خود را بر سر ما گشوده است.
سليمان ٧ بىدرنگ صدا زد: آهاى، باد صبا! پشه از ظلم تو ناله مىكند، بهوش باش و در برابر خصم خود حاضر شو و در برابر مدعى از خود دفاع كن.
باد وقتى صداى حضرت سليمان را شنيد، با شتاب به حضور آن حضرت آمد و در اين هنگام پشه پا به فرار گذاشت.
سليمان ٧ پرسيد: اى پشه، كجا مىروى؟ بايست تا ميان شما قضاوت كنم.
پشه در پاسخ به حضرت گفت:
|
گفت اى شه، مرگ من از بود اوست |
خود سياه اين روز من از دود اوست |
|
|
او چو آمد، من كجا يابم قرار؟ |
كو برآرد از نهاد من دمار |
|
|
همچنين جوياى درگاه خدا |
چون خدا آمد، شود جوينده لا |
|
|
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست |
ليك ز اوّل آن بقا اندر فناست |
|