بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥١ - استنتاج
فيها فانا آخذ بحجزكم عن النّار و انتم تقحّمون فيه».
«من مانند كسى هستم كه آتشى را روشن كند، و به خاطر نور آن، پروانهها و ديگر حيوانات- كه به آتش مىروند- پيرامون آن گرد آمده، خود را به آن آتش مىزنند و او از ورود آنها به آتش جلوگيرى مىكند، اما آن حيوانات سرباز مىزنند و باز مىخواهند به آتش بروند. من هم جلوى شما را مىگيرم اما شما مىخواهيد به آتش بيفتيد.»[١]
*** مولانا در اين حكايت گوشهاى از اشتياق حريصگونه پيغمبر در هدايت افراد را از زبان پيغمبر چنين بيان مىكند:
وقتى اسيران از تبسم پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله ناراحت شدند و اين ناراحتى خود را با زمزمه اعتراضآميز ابراز داشتند، پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و اله اعتراض آنان را دريافت، لذا فرمود:
تبسّم من حاكى از غرور پيروزى من در جنگ و شكست شما نبود.
|
پس رسول آن گفتشان را فهم كرد |
گفت: آن خنده نبودم از نبرد |
|
زيرا تبسم تمسخرآميز بر شما كافران، كه در واقع مردهايد گرچه به ظاهر زنده هستيد، از مسلك جوانمردى به دور است.
|
مردهاند ايشان و پوسيده فنا |
مرده كشتن نيست مردى پيش ما |
|
از آن گذشته، در اسلام «ترور شخصيت» همچون «ترور شخص» حرام و امرى ناپسند است. بنابراين، لزومى ندارد كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله با تبسّم تمسخرآميز شخصيت افراد را ترور كند. آن هم پيغمبرى كه اگر بخواهد با ماه فلك مقابله مىكند آن را مىشكافد. مشتى مردگان متحرك چه ارزشى دارند كه پيغمبر در پيروزى بر آنها تبسم مغرورانه بر لب بنشاند.
|
خود كى اندايشان؟ كه مه گردد شكاف |
چونكه من پا بفشرم اندر مصاف |
|
[١] - تفسير و نقد و تحليل مثنوى، ج ٩، ص ١٩٢؛ شرح مثنوى انقروى، ج ٣، ص ٣٩٤