بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٢ - حكايت ١٠٢ اين چنين رسوا كند حق شيد را # اينچنين گيرد رميده صيد را
واپسين لحظههاى فصل مناسب كاشته شود و من مىترسم كه آن هم بر اثر جدا شدن از شرايط مناسب تباه گردد.
فرزندان من! نوعى دوستى هست كه مانند شمشيرى برّان درخت دوستى را مىبرد درست مانند فصل زمستان كه باغ و كشتزارها را تباه مىكند. و دوستى ديگرى هم هست كه مانند فصل بهار همهجا را آباد مىسازد و محصول فراوان پديد مىآورد، حال كه دوستىها چنين است، دورانديشى اقتضا مىكند كه بدگمان باشى تا بدين وسيله از آفات جان سالم بدر برى
سرانجام پيغامهاى پىدرپى و دعوت مستمر روستايى از مرد شهرى از يك طرف و شوق و تأكيد فرزندان از طرف ديگر آب زلال احتياط مرد شهرى را تيرهوتار نمود و مرد شهرى تصميم گرفت دست زن و بچهاش را بردارد و سرى به دوست روستايى خود در روستايش بزند. وسائل سفر آماده شد، بچهها شادىكنان با پدرشان رو به صحرا، به مقصد خانه روستايى طى طريق مىكردند. پس از گذشت يكماه و تحمّل مشكلات فراوان اين سفر طولانى، مرد شهرى به همراه زن و بچهاش به روستاى موردنظر رسيدند و مستقيم به خانه روستايى روان شدند. اهل بيت آن مرد روستايى وقتى متوجه آمدن ميهمان شدند، در خانه را به روى آنان بستند. مرد شهرى با زن و بچهاش پنج روز پشت در خانه آن روستايى ماندند، در حالىكه شبها در سرما و روزها در گرماى خورشيد به سر مىبردند. مرد روستايى كه مىكوشيد خود را در معرض ديد مرد شهرى قرار ندهد، بعد از گذشت پنج روز، مرد شهرى او را ديد، با خوشحالى به سويش رفت و سلام كرد و گفت: من فلانى، دوست تو هستم.
مرد روستايى گفت: من چه مىدانم تو كه هستى! فردى تبهكارى يا درستكار؟!
مرد شهرى كه از تجاهل و رياكارى روستايى به شدت ناراحت شده بود، با خود گفت: اين لحظه شبيه روز قيامت است؛ زيرا در آن روز برادر از برادر خود مىگريزد.
مرد شهرى براى آگاه ساختن روستايى، خدمات و پذيرايىهاى خود از وى را برشمرد. ولى در بهت و ناباورى، از روستايى شنيد كه مىگفت: اين چه ياوههايى است كه مىبافى مرد؟! من نه تو را مىشناسم و نه مىدانم كه نامت چيست و نه