بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٠٣ - حكايت ١٣٩ مغز نغزى دارد آخر آدمى # يك دمى آن را طلب، گر زان دمى
حكايت ١٣٩
|
مغز نغزى دارد آخر آدمى |
يك دمى آن را طلب، گر زان دمى |
|
زنى هر سال پسرى به دنيا مىآورد، اما آنها بيش از شش ماه عمر نمىكردند. او همواره ناله و گريه سر مىداد كه اى خدا، نه ماه بار دارم و سه ماه شادمان، اما اين شادكامى حتى از عمر رنگينكمان نيز كمتر است! براى نجات از اين مشكل نزد مردان خدا مىرفت و از اين مصيبت شكوه و ناله مىكرد.
سرانجام شبى در عالم رؤيا باغى سرسبز و باطراوت مىبيند و مشاهده مىكند كه بر سر كاخ اين باغ نام وى را نوشتهاند. در اين هنگام صداى فرشتگان را مىشنود كه به او مىگفتند: اين نعيم ملكوتى به كسى تعلّق دارد كه در جانبازى در راه حق از راه صداقت منحرف نشود. چون تو در عبادت سستى نشان دادى از اينرو خداوند آن مصيبتها را به تو داد تا از اين طريق متوجه پروردگار بزرگ شوى.
زن با ديدن و شنيدن اين واقعه گفت:
|
گفت يا ربّ تا به صد سال و فزون |
اين چنينم ده، بريز از من تو خون |
|
|
اندر آن باغ او چو آمد پيشپيش |
ديد در وى جمله فرزندان خويش |
|
|
گفت از من گم شد از تو گم نشد |
بىدو چشم غيب كس مردم نشد |
|
|
تو نكردى فصد و از بينى دويد |
خون افزون تا ز تب جانت رهيد |
|
|
مغز هر ميوه بهست از پوستش |
پوست دان تن را و مغز آن دوستش |
|
|
مغز نغزى دارد آخر آدمى |
يك دمى آن را طلب، گر ز آن دمى |
|