بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٠١ - طريق معنوى
تير بلاى مقدر را از اموالش به سوى جانش منحرف نمايد و در نتيجه با حفظ اموال، جانش را به هلاكت مىرساند و اين سرنوشت محتوم همه دنياپرستان از خدا بىخبر است. آنان غافل از واقعيات زندگى و جاهل از مسأله قضاوقدر همچون كرم ابريشم، حصارى از زر و سيم و اموال را به دور خود مىتنند و در نهايت در گورى كه خود به دست خود كندهاند، دفن خواهند شد. بيچاره جوان دنياپرست، زمانى متوجه واقعيات زندگى و آگاه به قضاى الهى مىگردد كه ديگر كار از كار گذشته بود، پريشانحال پناه به حضرت موسى ٧ مىبرد كه اى موسى، به دادم برس! حضرت در پاسخ فرمود: تير بلا از كمان قضا به سوى تو رها شده است، تو مىتوانستى بجاى سينهات مالت را هدف اين تير سازى ولى خودت نخواستى، از طرفى همچنين نيست كه تير رها شده دوباره به كمان برگردد. بنابراين مرگت حتمى است.
|
گفت تيرت جست از شست اى پسر |
نيست سنت كايد آن واپس به سر |
|
ولى از خدا مىخواهم كه هنگام ارتحال از اين دنيا به سوى جهان آخرت با ايمان بميرى.
|
ليك درخواهم ز نيكو داورى |
تا كه ايمان آن زمان با خود برى |
|
زيرا اگر با سرمايه ايمان از دنيا بروى، در واقع نمردهاى بلكه زنده و پايندهاى.
|
چونكه ايمان برده باشى زندهاى |
چونكه با ايمان روى پايندهاى |
|
در آن لحظات، حال جوان دگرگون شد و حالت تهوّع بر او دست داد بهطورىكه طشت آوردند تا جوان در آن استفراغ نمايد.
|
هم در آن دم حال بر خواجه بگشت |
تا دلش شوريد و آوردند طشت |
|
ولى چه سود! ديگر كار از كار گذشته بود؛ زيرا اين تهوّع و بالا آوردن محتوى، از ثقل غذا و سوءهاضمه نبود، بلكه جوان بيچاره از خوف مرگ دچار تهوع شده بود.