بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٨٨ - حكايت ١٣٧ هرچه از تو ياوه گردد از قضا # تو يقين دان كه خريدت از بلا
حكايت ١٣٧
|
هرچه از تو ياوه گردد از قضا |
تو يقين دان كه خريدت از بلا |
|
روزى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و اله مشغول گرفتن وضو بود كه پس از وضو خواست كه كفش خود را بپوشد، ناگهان عقابى فرود آمد و كفش آن حضرت را ربود. عقاب كفش را با سرعت باد به هوا برد و آن را وارونه كرد و از درون آن مارى سياه به زمين افتاد.
سپس عقاب كفش را آورد تا حضرت آن را بپوشد.
پيامبر از آن عقاب تشكّر كرد و عمل او را ستود و فرمود: ما ابتدا كار تو را نوعى ستم محسوب كرديم ولى اين عمل از روى وفادارى تو نسبت به ما انجام شد. اى عقاب، وقتى كفش مرا ربودى، ناراحت شدم و با اينكه تو عامل غم مرا بردى ولى من غمگين شدم.
|
عبرت است آن قصه اى جان مر تو را |
تا كه راضى باشى از حكم خدا |
|
|
تا كه زيرك باشى اى نيكو گمان |
چون ببينى واقعه بد ناگهان |
|
|
ديگران كردند زرد از بيم آن |
تو چو گل خندان، گه سود و زيان |
|
|
ز آنكه گل گر برگ برگش مىكنى |
خنده نگذارد، نگردد منثنى |
|
|
گويد از خارى چرا افتم به غم؟ |
خنده را من خود ز خار آوردهام |
|
|
هرچه از تو ياوه گردد از قضا |
تو يقين دان كه خريدت از بلا |
|
|
ما التّصوف؟ قال: وجدان الفرح |
في الفؤاد عند اتيان التّرح |
|
|
آن عقابش را عقابى دان كه او |
در ربود آن موزه راز آن نيكخو |
|