بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٨٤ - حكايت ١٣٦ آنكسى را كش معرف حق بود # جامد و ناميش صد صدق زند
حكايت ١٣٦
|
آنكسى را كش معرّف حق بود |
جامد و ناميش صد صدّق زند |
|
زنى كافركيش، در حالىكه فرزند دوماههاش را در آغوش داشت، خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و اله آمد تا آن حضرت را در صدق رسالتش بيازمايد. وقتى به حضور آن حضرت رسيد، كودكش زبان گشود و گفت: سلام بر تو اى رسول خدا.
مادر خشمگين شد و به كودكش گفت: هى پسر، ساكت شو، چه كسى به تو اين گواهى دادن را آموخت؟
كودك پاسخ داد: اين كلام را ابتدا حقتعالى و سپس جبرئيل يادم داد.
مادر از كودكش پرسيد: جبرئيل كو و كجاست؟
كودك گفت: بالاى سر تو است، مگر نمىبينى؟ سرت را بلند كن تا او را ببينى جبرئيل بالاى سرت ايستاده و تاكنون صدبار مرا راهنمايى كرده است.
پيغمبر از كودك سؤال كرد: اى طفل شيرخوار، اسم تو چيست؟
كودك پاسخ داد: نامم در پيش خدا، عبد العزيز است اما نامم در نزد بتپرستان عبد العزّى است.
|
پس حنوط آن دم ز جنّت در رسيد |
تا دماغ طفل و مادر بو كشيد |
|
|
هردو مىگفتند كز خوف سقوط |
جان سپردن به، برين بوى حنوط |
|
|
آن كسى را كش معرّف حق بود |
جامد و ناميش صد صدّق زند |
|
|
آن كسى را كش خدا حافظ بود |
مرغ و ماهى مر ورا حارس شود |
|