بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٢١ - حكايت ١٢٣ چونكه بىآتش مرا گرمى رسد # راضيم گر آتشش ما را كشد
حكايت ١٢٣
|
چونكه بىآتش مرا گرمى رسد |
راضيم گر آتشش ما را كشد |
|
شيخى تهىدست، كه در موسم تابستان در خانه پيرى نابينا ميهمان شده بود، ديد كه در خانه وى قرآنى است. با خود گفت اين پير كه نابينا است و كسى هم جز او در خانه نيست پس اين قرآن در اين خانه چه مىكند؟ چاره را در آن ديد كه صبر پيشه كند تا به معمّا پى ببرد. پس از چند روزى، شبى صداى تلاوت قرآن نابينا را شنيد و از خواب بيدار شد، چون ديده گشود، با كمال تعجب ديد كه نابينا سر بر روى قرآن خم كرده و مشغول تلاوت است.
با تعجب پرسيد: تو چگونه با چشم كور قرآن مىخوانى و خطوط آن را مىبينى؟ و از حركت انگشتانت بر روى خطوط، فهميده مىشود كه حروف را مىبينى. نابينا گفت:
|
گفت اى گشته ز جهل تن جدا |
اين عجب مىدارى از صنع خدا؟ |
|
|
من ز حق درخواستم كاى مستعان |
بر قرائت من حريصم همچو جان |
|
|
نيستم حافظ مرا نورى بده |
در دو ديده وقت خواندن بىگره |
|
|
باز ده دو ديدهام را آن زمان |
كه بگيرم مصحف و خوانم عيان |
|
|
آمد از حضرت ندا كاى مردكار |
اى به هر رنجى به ما اميدوار |
|
|
حسن ظن است و اميدى خوش تو را |
كه تو را گويد به هر دم برترآ |
|
|
هر زمان كه قصد خواندن باشدت |
يا ز مصحفها قرائت بايدت |
|