آيين بندگى و نيايش (ترجمه عدة الداعى) - ابن فهد حلي؛ مترجم حسين غفاري ساروي - الصفحة ٣٤٣ - نصيحت
ضرار (شروع به ذكر اوصاف آن حضرت كرد و) گفت: به خدا قسم! او مردى دورانديش و قوى پنجه بود، سخنش موجب فيصله يافتن خصومت مىشد و حكمش عين عدالت بود، علم از اطراف و جوانبش مىباريد و سخنان حكمت آميز از وجودش سرازير بود، از دنيا و زيباييهايش وحشت داشت و با شب و وحشت آن، مأنوس بود.
به خدا سوگند! كه او اشكهاى فراوان داشت و فكرهاى طولانى، در حالى كه كف دست خود را زير و رو مىكرد با خود سخن مىگفت و با پروردگارش مناجات مىنمود. لباس سخت و غذاى خشن را دوست مىداشت.
در ميانمان چون يكى از ما بود، وقتى به خدمتش مىرفتيم، به ما نزديك مىشد و چون از او چيزى مىخواستيم، اجابتمان مىكرد، با اينكه به ما نزديك بود و ما نيز نسبت به او احساس نزديكى مىكرديم، ولى به خاطر هيبتش با او حرف نمىزديم و به خاطر عظمتش چشمهايمان را به سويش بلند نمىكرديم، اگر تبسمى مىكرد آنقدر كم بود كه فقط دندانهاى جلوى حضرت چون مرواريد به رشته كشيده، پيدا بود، دينداران را بزرگ مىشمرد و مساكين و بيچارگان را دوست مىداشت، نه افراد نيرومند در او طمع مىكردند كه به باطل گرايش پيدا كند و نه ضعفا از عدالتش مأيوس مىگشتند.
خداى را شاهد مىگيرم كه او را در نيمههاى شبى كه تاريكى همه جا را فرا گرفته و ستارگان پنهان گشته بودند، ديدم در حالى كه در محرابش ايستاده، محاسن مبارك را در دست گرفته چون مار گزيدهاى به خود مىپيچيد و صداى گريه و ناله جانسوزى از او بلند، گويا همين الآن مىشنوم كه مىگويد:
٥٤٩- «يا دنيا، يا دنيا، ابى تعرّضت ام الىّ تشوّقت؟ هيهات! هيهات! لا حان حينك غرّى غيرى لا حاجة لى فيك قد طلّقتك ثلاثا لا رجعة فيها فعمرك قصير و خطرك يسير و املك حقير، آه! آه! من قلّة الزّاد و بعد السّفر و وحشة»