آيين بندگى و نيايش (ترجمه عدة الداعى) - ابن فهد حلي؛ مترجم حسين غفاري ساروي - الصفحة ٥٣٦ - ١٣ - نجات از سختيها و روزى حلال
جانشين خودم كردم تا نيازهايش را برطرف سازى، قاضى قبول كرد. مرد حركت نمود در حالى كه همسرش بدان كار راضى نبود.
قاضى نزد آن زن مىآمد، نيازهايش را مىپرسيد و انجامش مىداد تا اينكه از آن زن خوشش آمد و او را به سوى خودش خواند اما آن زن ابا كرد. قاضى قسم ياد كرد كه اگر اين كار را نكنى به پادشاه خبر مىدهم كه تو زن بدكارهاى هستى.
زن گفت: هر كار مىخواهى بكن من خواهش تو را اجابت نمىكنم.
قاضى نزد پادشاه آمد و بدو گفت: همسر برادرم مرتكب فحشا شده و اين امر نزد من ثابت گشته است.
پادشاه به او گفت: پاكش كن (يعنى حدّ را بر او جارى نما) قاضى نزد آن زند آمد و بدو گفت: پادشاه فرمان سنگسارى تو را به من داده، حالا ديگر چه مىگويى؟ قبول كن و الّا سنگسارت مىكنم! زن گفت: قبول نمىكنم، هر چه مىخواهى بكن.
قاضى دستور داد او را از خانه بيرون آورده حفرهاى كندند و در حفرهاش انداختند، مردم هم جمع بودند (و شروع به سنگسارش نمودند) وقتى گمان كردند كه او مرد، رهايش ساختند و به دنبال كار خود رفتند.
شب كه شد، زن ديد رمقى دارد، حركتى كرد و از حفره بيرون آمد، آنقدر به صورت خود را كشيد تا از شهر خارج شد، به ديرى رسيد و پشت در آن خوابيد.
راهب هنگام صبح در را كه باز كرد، آن زن را ديد، ماجرايش را پرسيد، زن قصهاش را تعريف كرد و او هم بر وى ترحم كرد و داخل ديرش نمود.
راهب پسر بچه خوش سيرتى داشت، آن زن را ديد، ماجرايش را پرسيد، زن قصهاش را تعريف كرد و او هم بر وى ترحم كرد و داخل ديرش نمود.
راهب پسر بچه خوش سيرتى داشت، آن زن را كه مداوا نمود و خوب شد، فرزندش را به او داد تا تربيتش را بر عهده بگيرد، به علاوه، وكيلى هم در كنارش بود كه كارهايش را انجام مىداد.
وكيل راهب از آن زن خوشش آمد، او را به طرف خود خواند، اما زن ابا كرد، وكيل هر چه كوشش كرد نتوانست زن را راضى كند تا اينكه به او گفت: اگر اين كار را