آيين بندگى و نيايش (ترجمه عدة الداعى) - ابن فهد حلي؛ مترجم حسين غفاري ساروي - الصفحة ٥٣٨ - ١٣ - نجات از سختيها و روزى حلال
كشتى ديگر، ما خودمان سوار هستم.
مرد گفت: اين اموال كه گفتيد چقدر مىشود؟
گفتند: خيلى زياد است، ما آن را نشمردهايم.
گفت: اما من چيز با ارزشى دارم كه از آنچه در كشتى شماست بهتر مىباشد.
گفتند با تو چيست؟
گفت: كنيزى كه تاكنون هرگز مانند او را نديدهايد.
گفتند: او را به ما بفروش.
گفت: بله، ولى به شرط اينكه يكى از شما برود او را ببيند، بعد نزد من بيايد و آن كنيز را از من بخرد، ولى به او چيزى نگويد، بعد هم كه او را خريد باز به او چيزى نگويد تا من بروم.
گفتند: قبول است.
آنان فردى را فرستادند تا او را ببيند، آن فرد (رفت و بازگشت و) گفت: تاكنون هرگز مانند او را نديدهام آنان زن را از آن مرد به چهار هزار درهم خريدند و پولها را به او دادند، مرد پولها را گرفت و رفت، وقتى كه دور شد آنان نزد اين زن آمده به او گفتند: برخيز و داخل كشتى شو.
زن گفت: چرا؟
گفتند: چون ما تو را از مولايت خريدارى كردهايم.
گفت: من مولايى ندارم.
گفتند: برخيز و گر نه تو را به زور، داخل كشتى مىكنم.
زن برخاست و با آنان حركت كرد، وقتى به ساحل رسيدند، ديدند به همديگر نمىتوانند اعتماد بكنند، لذا او را در آن كشتى كه جواهر و مال التجاره بود قرار داده، خود در كشتى ديگر سوار شدند.
خداوند متعال با دو طوفانى بر آنان فرستاد كه موجب غرقشدنشان گشت، ولى آن كشتى كه اين زن در آن بود، نجات يافت و به جزيرهاى از جزاير آن دريا