آيين بندگى و نيايش (ترجمه عدة الداعى) - ابن فهد حلي؛ مترجم حسين غفاري ساروي - الصفحة ٥٣٧ - ١٣ - نجات از سختيها و روزى حلال
انجام ندهى، در كشتنت نهايت كوشش را خواهم نمود.
زن گفت: هر كارى مىخواهى بكن.
وكيل به سوى فرزند راهب رفته گردنش را شكاند و بعد نزد راهب آمد و بدو گفت: به زن فاحشهاى اطمينان كردى و فرزندت را به او دادى، اما او پسرت را كشت.
راهب كه فرزندش را كشته ديد، به آن زن گفت: اين چيست؟ تو كه مىدانى من با تو چگونه برخورد كردم (و نهايت نيكى و ترحم را انجام دادم).
آن زن ماجرا را بازگو كرد.
راهب گفت: دلم راضى نمىشود كه نزد من بمانى، از اينجا بيرون برو.
و بدين ترتيب آن زن را شبانه اخراج كرد و بيست درهم نيز به او داد و گفت:
اين خرجى تو، خداوند تو را كفايت كند.
زن، شبانه خارج شد، صبحگاه به قريهاى رسيد، ناگاه ديد فرد زندهاى بر چوبى به صليب كشيده شده است، ماجرايش را پرسيد، به او گفتند: او بيست درهم بدهكارى دارد و قانون ما اين است كه هر كس به ديگرى بدهى داشته باشد، طلبكار، بدهكار را به صليب مىكشد تا بدهكارىاش را بپردازد، زن اين را كه شنيد فورا بيست درهم را بيرون آورده به بدهكار داد و گفت: او را نكشيد.
مردم او را از صليب پايين آوردند، آن مرد همين كه پايين آمد به زن گفت كسى بر من بيشتر از تو منّت ندارد، مرا از صليب و مرگ نجات دادى به همين خاطر هر جا بروى با تو خواهم بود.
آن مرد به همراه زن به راه افتاد، رفتند تا به ساحل دريا رسيدند، ديدند عدهاى در كنار چند كشتى جمع شدهاند، مرد به زن گفت: تو بنشين، من بروم براى اينان كار كنم تا غذايى تهيه كرده برايت بياورم.
مرد نزد آن جمعيت رفت و به آنان گفت: در اين كشتى چيست؟
گفتند: در اين كشتى اموال تجارتى، جواهر، عنبر و مانند آن است ولى در اين