ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٨٥ - اشاره و نص بر ابى الحسن موسى عليه السلام
و بحقش اعتراف كن، من برخاستم و سر و دستش بوسه دادم و بدرگاه خداى عز و جل براى او دعا كردم.
امام صادق عليه السلام فرمود: آگاه باش كه خدا اظهار اين مطلب را بكسى پيش از تو بما اجازه نفرموده است، عرضكردم: قربانت گردم، من بديگرى اين خبر را باز گويم؟ فرمود: آرى، باهل و اولادت، و در آنجا اهل و اولاد و رفقايم همراه من بودند و يونس بن ظبيان از جمله رفقايم بود، چون من بآنها اين خبر گفتم، ايشان خداى عز و جل را شكرگزارى كردند ولى يونس گفت: نه. بخدا، نميپذيرم تا از خود امام بشنوم- و عجله هم داشت- از نزد ما بيرون رفت و من هم پشت سرش رفتم، وقتى بدر خانه حضرت صادق عليه السلام رسيدم، چون يونس پيش از من آنجا رسيده بود، شنيدم حضرت باو ميفرمايد: اى يونس! مطلب چنانست كه فيض بتو گفت، يونس گفت: شنيدم و اطاعت كردم، و امام صادق عليه السلام بمن فرمود: اى فيض! يونس را همراه خود داشته باش. (زيرا چندان اعتمادى باو نيست).
١٠-
طاهر گويد: امام صادق عليه السلام (پسر خود) عبد اللَّه را سرزنش و نكوهش و اندرز مينمود و ميفرمود: چرا تو مانند برادرت (موسى) نيستى؟ بخدا كه من در چهره او نور ميبينم، عبد اللَّه عرضكرد:
چرا؟ مگر پدر و مادر من و او يكى نيست؟ حضرت باو فرمود: او جان من است و تو پسر من هستى.
١١-
يعقوب سراج گويد: خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم، آن حضرت بالاى سر ابى الحسن موسى كه در گهواره بود، ايستاده و مدتى با او راز ميگفت، من نشستم تا فارغ شد. نزديكش رفتم، بمن فرمود: نزد مولايت برو و سلام كن، من نزديك رفتم و سلام كردم، او با زبانى شيوا بمن جواب سلام